|
قرار است خاطره شوم... همین!
|
گاهی یادمان می رود... گاهی فراموش می کنیم... که عشقمان کیست... که چه قدر بزرگ است!... از میزان عشقمان به او کم نمی شود هرگز!... بلکه هر روز و هر ساعت هم بیشتر می شود... و گاهی همین عشق زیاد سبب ایجاد نوعی احساس صمیمیت خاص بین مان می شود... احساس صمیمیتی که گاهی غول بزرگ را آنقدر در آغوشمان نزدیک می کند که گاهی عظمت و هیبتش را فراموش می کنیم... مثل زن ها و شوهر هایی که انقدر با هم ممزوج شده اند که دیگر همدیگر را از دور نمی بینند... دیگر به همدیگر افتخار نمی کنند... فقط عاشقانه همدیگر را می خواهنند... گاهی باید بعضی چیزها به آدم یادآوری شود... برای من شد... همین چند لحظه پیش... که مصاحبه ای تازه از غول بزرگ سیاوش قمیشی را خواندم...
همیشه دوست داشتم نوعی تقدیر و بزرگداشت(برای خودم و به شیوه خودم) از محبوبم سیاوش داشته باشم... هیچ وقت نمی شد... موقعیتش پیش نمی آمد... با خودم می گفتم آخر کی می شود... تا کی آثارش را گوش کنیم و لذت ببریم و فقط لذت ببریم... کی باید عشق و علاقه مان به سیاوش را ثابت که نه ابراز کنیم... همیشه با خودم می گفتم کی موقعیتش پیش می آید... کی آن مجلس بزرگداشت برپا می شود و کی می شود تا من بروم و در آن جلسه سخنرانی کنم... بهانه های مختلفی پیش می آید... تولد... آلبوم... آهنگ... ولی انگار هیچ کدام تلنگری برای سخنرانی به وجود نمی آورند... گاهی با خودم می گویم الان که مست و مدهوش سیاوشم بهترین ثانیه و لحظه است تا بروم و مطلبی برای سیاوش بنویسم... ولی اشتباه می کنم... آن لحظه بهترین ثانیه برای سخنرانی راجع به سیاوش نیست... سیاوش خودش در آن لحظات تمام گفتنی ها را ثبت کرده است... دیگر جای سخنرانی و تفهیم چیزی باقی نمانده ... همه چیز در بهترین قالب و به زبان موسیقی بیان شده است... مسائل به هنری ترین شیوه خودش تفهیم شده است...
گاهی (مثل الان) فکر می کنم که نباید در آن لحظه ها (که مست و مدهوشی) سراغ بررسی و تحلیل مسئله مورد نظرت بروی... لحظه هایی که از خود بی خودی... لحظه هایی که جدی نیستی ... یا خوشی... یا سرمست... یا چشمانت برق می زند... یا گوش هایت بوق می زند!... باید در لحظه هایی کاملا جدی سراغ تحلیل و موشکافی مطلب مورد نظرت بروی... مثل منقد فیلمی که موظف است ساعت هشت صبح که تازه از خواب بیدار شده است راجع به فلان کارگردان محبوبش بنویسد!... در این لحظات ابعاد وجودی و هنری شخص مورد نظرت صورت عینی تر و جدی تری پیدا می کند (سیلی محکم تر انگار نواخته می شود!) ... دیگر همانند ساعات 3 نصف شب چنان بغلش نکرده ای که نتوانی ازش جدا شوی... دیگر آن قدر از خود بی خود نیستی که نتوانی کلمه ای را به زبان بیاوری...
این لحظه برای من به وجود آمد...لحظه ای که مدهوش حرف های زمینی استاد با یک خبرنگار مجله بودم... دیگر خبری از ملودی های جذاب و خوشرنگ و لعاب نبود... سیاوش بود که همانند تمام افراد زمینی دیگر داشت با همین واژه های خودمان با یک شخص حرف می زد... من مدهوش حرف زدن و حرف های استاد شدم...
این مطلب را ادامه می دهم... تا اینجایش را نوشتم که یادم بماند...
مصاحبه استاد با مجله ایران جوان چاپ تورنتو قبل از انتشار رگبار... خوب این همان مصاحبه ایست که بالا تعریفش را کرده بودم... از این حجم آگاهی و جدیت و شناخت استاد واقعا حیرت کرده بودم...
مصاحبه را بخوانید نکته های جالبی را در آن پیدا می کنید... از جمله ابراز علاقه استاد به ویگن... و همچنین اشاره به این مسئله که استاد هنگام فارغ التحصیل شدن از دانشگاه انگلیس بین ۵۲۰۰ شاگرد نفر دوم بود... منبع: siavashghomayshi.net