|
قرار است خاطره شوم... همین!
|
بله... از آنجایی که در همین چند شب اخیر یک موزیک ویدیو جدید از شادمهر (این موزیسین پرتوان و مشکوک!) بیرون آمده و از آنجایی که این وبلاگ مدتی بود که آپ نمیشد(!) یعنی آپ نبود... و از آنجایی که من الان داره انگشتام از سرما یخ میزنه و از آنجایی که باز هم ویدیو کلیپی جدید از شادمهر آمده است و گویا قصد دارد فضای یخ زده اطراف را رنگی دیگر بزند و از آنجایی که من الان این وضعیت را دوست دارم و دارم این وبلاگ را آپ میکنم... میخوام بگم که در همه این راستاها و... در راستای شعر آهنگ "مشکوک"... ما هم یک داستانکی (بخوانید فیلمنامه) به ذهنمان رسیده که در ادامه برایتان می آوریم... ممکن است برخی از شخصیت های این داستان با بستگان برخی از خوانندگان این وبلاگ شباهت های داشته باشند... که ما همین جا اعلام میکنیم که تصادفی است... بخوانید و لذت ببرید و بدانید... که پست بعدی این وبلاگ در رابطه با هنرمند محبوب... حسن... شماعی زاده (با لهجه بخوانید لطفا!) می باشد... که ان شاالاه کاملش میکنم و چاپ... باشد که قبول افتد...( فقط بگویم که این بار هم قصد افشاگری دارم) تا بعد...
شب داخلی... درون اتاق... روی فرش... کنار بخاری... بالای کوه (تقریبا)... نرسیده به املش... روستای جیر گوابر...
... خواهر بعد ار این که از راه رسیده و به شدت دارد با خواهر خود احوال پرسی میکند و با همان لهجه شیرین خود دارند از هم خبر می گیرند و به سرعت دارند حرف می زنند... و اینها... لحظه ای صحبت هایشان آرام میشود و فضا هم التیام می یابد... دختر خانه چای آورده... قرار است چای بخوریم...اتاق تقریبا بزرگ است... هرکسی یک گوشه نشسته است و به پشتی ها تکیه زده است... دو خواهر هنوز به هم نزدیکند و در فاصله کمی از هم قرار دارند... در باز میشود... همه بلند میشویم... مرد خانه (شوهر خواهر) وارد شده است... همه نشستیم... او هم نشسته است... برای او چای می آورند... قرار است چای بخورد... از ما هم سوال می کنند... ما نمی خوریم... میگیم نه... احوال پرسی دوباره شروع میشود... این بار همراه خوردن چای... صداها همراه با صدای چای و قند درون دهن شنیده میشود... مرد خوبی ست... مرد خانه... تو کار چای است... بابایم می گوید: آخه آدم با جناق چای کار داشته باشه تو عمرش یه چای خوب نخورده باشد؟! (نقل به مضمون)... بابایم راست میگوید... به هر حال ما الان داریم یه چای خوب می خوریم... بله... احوال پرسی می کنند... مادرم با شوهر خواهرش... اصولا روابط نزدیکی دارند... از همه خبر می گیرند... از بابایم... از همه... فضا شیرین میشود (احتمالا تاثیر قند است)... باز هم سکوت... پوزیشن ها عوض میشود... لحظه ای دل مادرم درد میگیرد... شوهر خاله ام هم نشسته است... نفخ کرده است احتمالا...
خواهر: دلم در می کند...
شوهر خواهر: چرا؟! (با همان لهجه مخصوص)
خواهر: نبات بخور...
خواهر: نمی دونم چیه!... دردمیکند...
خواهر:... خواهر!... تو مشروب می خوری!!
خواهر(همون مادر من): (با تعجب!!... سرخ میشود...)
خواهر( باز مادر من): این چه حرفیه تو می زنی!... بده! (در حالی لبش را گاز گرفته و دارد زیرچشمی به خواهرش نگاه می کند و دارد از شوهر خواهرش خجالت می کشد)
خواهر (همون خاله من): (در حالی که ول کن نیست)... نه! تو مشروب می خوری... این دل دردتم به خاطر همونه...
خواهر (مادر من): خواهر این چه حرفیه تو مر میزنی!... من قرآن می خونم... نماز میخونم... مشروب چیه!... (در حالی لبش به همون صورت است... دارد با اشاره به خواهرش می فهماند که: بد نیست این حرفو جلوی همه می زنی؟!)
خواهر: مشروب می خوری!!... چند نفر هم بودن دلشون درد گرفته بود مشروب می خوردند..
خواهر (مادرم) : (این بار دیگه خنده اش گرفته است و به شوهر خواهرش نگاه می کند)
شوهر خواهر: (در حالی که او هم به مادرم نگاه میکند و می خندد با اشاره به او میگوید) : ناراحت نشو... حالیش نیست... ( و به خاله ام اشاره میکند...)
خاله ام (خواهرش) : (در حالی که دارد قندها را جابه جا می کند... و می خواد ببرد باز هم میگوید) : نه خواهر!... تو مشروب می خوری!!...