تبليغاتX
من کی ام؟ اینجا کجاست؟
قرار است خاطره شوم... همین!

 tolue... moein

 نمی دانم چه بگویم... واقعا نمی دانم... الان که به حقایقی عظیم و عجیب دست پیدا کردم... نمی دانم.... نمی دانم در شور و شوق یک ترانه-آهنگ غوغا بر پا کنم یا در سوز و سوگ یک عزیز از دست رفته بگریم... نمی دانم... فکر می کنم به صورت توامان باشد... الان که می بینم این عزیز از دست رفته چه بوده (و هست) و چه آثاری از خود به جای گذاشته... در روزگاری که شاید فکر کنند که او رفته است و کوچی ابدی کرده و هرچه بوده و ساخته را با خودش برداشته و شاید هم در گذر زمان فراموش شود و نابلدان و کوچکان به سادگی بیایند و جای او را بگیرند... نه...خیر... او نرفته است... بلکه برگشته است... با آهنگی جدید... در روزگاری که خودش دیگر نیست... اما عشق و ذات و وجودش به یادگار مانده... در قالب یک اثر جادویی و در یک آلبوم تازه و در حنجره ای که لایق آن ملودی ست...

نمی دانم چه بگویم... شاید اگر نمی فهمیدم که این اثر را "بابک بیات" ساخته است... اتفاقی نمی افتاد... تنها فقط متوجه یک قطره دیگر از دریای طلایی ملودی هایش نمی شدم... حقیقت را می گویم... این آهنگ اصلا و ابدا از آن هایی نیست که چون خالقش را می شناسم... بخواهم بی خود و طوطی وار خودش را هم ستایش کنم... برای من که اینطوری نبوده است... برای من رویایی بوده است که فکر می کنم امروز تعبیر شده باشد... وقتی آهنگ های آلبوم جدید "معین" را می شنیدم... جذاب ترین... اصلی ترین... خوشرنگ ترین... آهنگ همین بود... سومین ترانه از آلبوم "طلوع"... با مضمونی عاشقانه و گله گونه از جدایی های یار... آهنگی (آهنگ جدایی) که به عقیده من بخش عظیم بار این آلبوم را به دوش می کشد... در ابتدای آلبومی که بعد از سال ها (بالاخره) از راه رسید... با صدای جاودانه و آسمانی معین... آهنگی که بی شک طلوع اصلی این آلبوم است...

وقتی این آهنگ را برای دفعات نخست می شنیدم با خودم می گفتم حیف است... نباید گوش کرد... این دیگر خیلی قشنگ است!... خودم را انگار برای شنیدن این آهنگ آماده نمی دیدم... هم خودم را و هم فضا و اطرافم را...دوست نداشتم آهنگی این گونه خورشیدی را در خیابان هایی بشنوم که رنگ هایش را دوست ندارم ... دوست نداشتم زیبایی طلوعش را در کوچه پس کوچه های زشت و بی طلوع اطرافم تکراری و بی رنگ کنم... نمی خواستم... جالب اینجاست که در همه این احوالات به ذهن و دل و هیچ کجایم هم خطور نکرده بود که آهنگش را آهنگساز محبوب تمام عمرم ساخته است... می فهمیدم تنظیمش مال "فرد میرزا" ست... اما ملودی اش را... تشخیص ندادم... فقط می دانستم آفتابی بوده کسی که موسقی اش را نوشته...

 باید باور کنم... امروز باید باور کنم که باز "بابک بیات" را می بینم... او نرفته است... هنوز هست... هنوز هست و همیشه هم خواهد بود... باید باور کنم که دوباره از پس آسمان زشت و کثیف این دنیا باز هم شعله ها و اشعه هایی اینگونه بیرون می زند... دنیایی که وقاحتش تکرار ناشدنی ست... دنیایی که به خودش این اجازه را می دهد تا بر پیکر پاک انسان هایی نظیر "بابک بیات" هم دست درازی کند... کوفت شودش... ننگش باد...

فقط می خواستم... آرزو داشتم تا این آهنگ را برای اولین بار وقتی در خواب باشم بشنوم (آرزویی که بر آورده نشد)... مخصوص آن موقع هاست... وقتی در گوشه صندلی عقب ماشینی کز کرده ای و در خوابی نه چندان عمیق فرو رفته ای... موقعی که دیگر باید بیدار شوی... نه با صدا زدن های راننده... بلکه با نوازش های طولانی و طلایی آهنگی مثل این... سعی کنید یک بار این آهنگ را در آن حالت گوش کنید...

لینک صحبت های "بابک صحرایی" شاعر جوان این ترانه را هم ببینید... بابک صحرایی

همان طور که در تصویر زیر مشاهده می کنید... زنده یاد بابک بیات اثری دیگر (وقتی تو با من نیستی-با تنظیم زیبای بامداد بیات) را نیز در آلبوم معین از خود به یادگار گذاشته است که آن هم جاودانه و به یادماندی ست... روحش شاد باشد...

shear... ahang... moein

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 0:44  توسط behnam  |