![]() |
![]() |
|
| قرار است خاطره شوم... همین! |
|
هزاران بار ما را سوخت
حریق حادثه تا مرز خاکستر ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود میگشاید پر طلوع تازه ی سیمرغ در راه است همین فردا که می آید سحر پایان تاریکی است و این دیری نمی پاید هزاران بار ما را سوخت حریق حادثه تا مرز خاکستر ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود میگشاید پر ماندنی نبوده و نیست ظلم شب به این قبیله راه فردای رهاییست خشم خونین قبیله بغض ما و ظلم ظلمت ماندنی نبوده و نیست تا شکفتن تا رسیدن یک قدم یک لحظه باقیست هزاران بار ما را سوخت حریق حادثه تا مرز خاکستر ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود میگشاید پر وقت بیداری سیمرغ فصل سرخ هم صدایی است خشم سوگوار مردم راهی صبح رهایی است شیشه ی عمر سیاهی خشم تو بغض منه نازنین داغدارم تو بزن که بشکنه نازنین داغدارم تو بزن که بشکنه وقتشه که بشکنه
آزادی... خیابان آزادی... همت... بزرگراه همـت... عدالت... کوچه عدالت... هیچ کدام از این عناوین و مفاهیم برای نام گذاری سر در کوچه و خیابان و منطقه زاییده نشده اند... گفته اند و شنیده ایم که بها دارند... ارزش و قیمت و در این زمانه احترام... اگر زیر پا گذاشته شوند باعث خجالت است و گناه... گناهی که نفس های ساده را تبدیل به دوده می کند... باعث سرفه می شود... اگر نمی دانی خجالت و گناه چیست از سرفه که باخبری!... سرفه ای که حناق می آورد... نگاه ساده دیگران را تبدیل به نیرنگ می کند... نیرنگ مار!... ماری که از آستین بیرون می آید و می غرد... آستینی که به تنها شاخه باقی مانده از لبه پرتگاه گیر نمی کند و انسان را نجات نمی دهد... پس اگر می خواهی آستینت عرق های شرم و اشک های گناه را روزی پاک کند و گند ها را کمی کنار بزند نکـن!... نکن!... بسته است کلام... همین... نکن!... قبل از اینکه دیر شود!...
ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/30ساعت 20:20 توسط behnam |
|
|
حس ششمم بهم میگه برمی گردی... برمی گردی و چرخ می زنی و لباس خوشگلتو بهم نشون میدی... عطرت تو جیبمه... حسش می کنم... مثل ساعتی که تو مچمه... مانتوت رو آویزون کن... به صورتم نگاه کن... سپس برو یه چایی بذار... مادرت اینا دارن میان... تو راه بودی زنگ زدن گفتن هستید بچه ها؟!... گفتم کجایین شما الان؟!... گفتن تو راه!... مثل همیشه اول حرکت می کنن بعد زنگ می زنن... بچشون رو هم دارن با خودشون میارن... صالح اینا رو می گم... بله!... چی فکر کردی؟... اونا بیان اونا نیان؟!... مادره فکر کنم همین روزها یه بچه دیگه بخواد... بچشو می بره دستشویی دیدی چی کار می کنه؟!... ولش کن!... فقط نمی دونم داداش تو تو دانشگاه از چی این دختره خوشش اومد؟!... احتمالا می خواسته بچه اش پس فردا مادری داشته باشه که به دمپایی بگه انبر دستی...
Maast
این چیه پسرم؟!... می خوای خودت رو بکشی؟!... مادرت درسته دختر درس خونی بود و همش با کتاب هاش دست و پنجه نرم می کرد ولی دلیل نداره این بشقاب رو بخوای قورت بدی!... بابا سیروان؟... بله پسرم؟... بابا من یه خواهر می خوام... اسمش چی میخوای باشه پسرم؟!... پدرم نظر خودت چیه؟!... نمی دونم! چطوره بریم از مامان بپرسیم!.. فکر بدی نیست!... بده صداش کنم !... ماماااان... ماماان... ماماان... من همین جاام!... چرا صدا می کنید منو؟!... مامان تو زیر فرش بودی؟!... سینه ات که چیزی نشد؟!... چیه بچه می خواید؟!... فکر کنم شنیدی حرفامونو... آره!... به سینه من چی کار داری؟!... مامان باشه؟!... صالح کجاست؟!... کی مامان؟!... صالح مامان!... مامان کیو می گی؟!... پدرت! سیروان... مامان! من بچه خواستم!... چرا اسم بابا رو عوض می کنی... باشه! همون... برو صداش کن... بابا... باباا... بابا... بله؟!... صالح کجا بودی؟!... چرا بچه رو تنها گذاشتی؟!... رفته بودم رو تراس... آشغال ها رو اونجا می بری؟! ... انگار سوالی از من داشتید شما دو تا؟!... نه چه سوالی عزیزم؟!... در مورد بچه و اینها!... نه عزیزم ما که یه بچه داریم!... ما فقط داشتیم با هم اسکناس بازی می کردیم... من تو اتاق بودم!... همه حرفاتونو شنیدم ... در مورد انتخاب نام بچه... دختر هم بود گویا!... پسرم ما اونجا بودیم؟!... اصلا خانم شما کجا بودین؟!... جواب منو بده!... زیر فرش!... مگه قرار نیست بعدا شیر بدی؟!... با سینه ات داری چه کار می کنی؟!... واای... ماماان... واای... بیاید... بیاید... ببینید... عمو زانیار هم رسید... عمووووووو ماااااااچ... چطوری عمو جون؟!... خوبم عمو!!... مامانت کجاست!؟!... رفته بخوابه عو! .... ((من نمی دونم این داداش های تو چرا اینجوری ان؟!... خودشون انگار خواهر ندارن... اول باید بیاد حال تو رو بپرسه... گیر داده به اون دختره... هر دو داداشای تو یه چیزیشون میشه... حالا خوبه تغییر رشته دادن!...)) سلام دادش!... سلام خواهر محترمم... شوهرتون سرکاره؟!... سر کارشه ولی بیرون نیست!... سلام زانی!... بده این پست رو تموم کنم الان میام پیشت... سلام... پس سر کاره... خب این که از شوهرت!... مامان اینا کجان؟!.. تو راهن!... اون دختره کجاست؟!... داداش!!... بگو کجاست؟!.... رفته شیر فلکه رو ببنده!... چرا کمکش نکنم؟!... داداش!.. کاریش نداشته باش... باشه؟!... مترجم: الف... ب... سه نقطه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/30ساعت 14:29 توسط behnam |
|
|
این که شماعی زاده گفته پیگیر کارهایش هستم (یعنی گوگوش) نوید به آدم می دهد.. امید هم همینطور... اون هم به آدم می دهد... اصولا بعد از ماجرای کامران و هومن و اینها بچه ها عادت دارند می دهند... مایلی کهن شد سرمربی تیم ملی ایران... من تا صبح نخوابیدم... یعنی تا دو بیست دقیقه شب... برای اولین بار نود ببین شدم... صبح اما استاد دانشگاه با برگه حضور قیاب آمده بود... بهش گفتم استاد نود... گفت نود بهانه نیست... برنامه است.... باید دید... نه اینکه پایش بیدار ماند... دیدم راست می گه... خودمو زدم خواب... بعد دیدم استاد بچه ها رو صدا کرد گفت بریـد براش یه لحافی چیزی بیارید... خب حالا برویم سر بحث خودمان... راستی داشتیم راجع به چی بحث می کردیم؟!... چی؟!... آها... جوراب!... جوراب خیلی مهمه... نقش اساسی تو مناسبات بشری داره.. مثلا... (این اطلاعاتی که دارم اینجا درج می کنم جایی نیومده... ثابت شده نیست... اما از سینک ظرفشویی هم واجب تره...) جوراب قرمز چشم طرف رو متمرکز می کنه... جوراب سفید پیغام صلح و شروع رابطه رو میده!... جوراب سبز و مخصوصا صابونی طرف رو ازت دلزده می کنه... جوراب نارنجی ممکنه پیغام های غلط به طرف بفرسته... جوراب مشکی هم که یه پیغام به طرف بیشتر نمی ده: آقا من برای کار اداری اومدم... لطفا مزاحم نشو... سالگرد ازدواج بود... دو سالگی... من که باور نکردم... یعنی این عدد رو... این رقم رو... انگار بیشتر از این ها "اتفاق" بینمون افتاده... "اتفاق" "احساس"... همه چی ... آدم های بزرگ رسوب بیشتری تو لحظه ها دارند... بیشتر تاثیر می گذارند و نهایتا ثانیه رو کش دار تر می کنند... به هر حال دارند می روند و قرار است گیگا بایت هایشان را جایی دیگر خالی کنند... پیروزی و سلامتی... این دو آرزوی ماست... برایشان... سیاوش در خانه من... خودتان ببینید... آها آلبوم تقدیــر هم داره میاد... تقدیر این شد اسمش بشه تقدیر... در حالی که توش سبب و رسیدی و یه کاری و کن و مشکوک هم هست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/01ساعت 1:50 توسط behnam |
|
|
...از سر کار آمده ام خانه خسته... نشسته ایم در اتاق... اتاقی که خانه ماست... روبروی تلویزیونی نه چندان بزرگ ولی به واقع خوش تصویر... در کنار هم روزگارانی که روزی با هم ازدواج کردند... بچه ای آوردند و اسمش را گذاشتند بهنام ... بله ... کنار پدر و مادرم نشسته ام... یعنی نشسته ایم... شیر کاکاویی است و میوه ای و پسته ای و آجیلی... تلوزیونی باز است و کنترلی در دستان من... نمی گذارم به هر مسیری که دوست دارد برود خب... ثانیه ها می گذرند و کانال ها همینطور عوض می شوند... خیلی خوب عوض می کنم یعنی سریع... قبل از اینکه برنامه ای بی خود آغاز شود و قبل از اینکه مصاحبه ای ناجور پخش شود... همینطور که داشتم عوض می کردم... از میزگرد و شصت دقیقه و بی بی سی و سی ان ان صعود کردم رسیدم به سرزمین اسپاگتی ها... یه کانال ایتالیایی بود که داشت گزارش زلزله اخیرشان را پخش می کرد... خرابی ها به بار آمده بود... خانه مان ها هم ویران شده بودند... اما مهم ترین نکته دلقکانی بودند که داشتند دوشادوش هم خودشان را آماده می کردن تا برای بقیه به خصوص بچه ها شکلک در بیاورند... در آن برهوت ویرانی به صورتشان سرخاب می مالیدند و خودشان را آماده می کردند تا فضای ناجور و سرد و خشن آنجا را کمی قلقلک دهند... راه مناسبی که به مغز ناوارد هیچ کدام از هم سرزمینان فکر نمی کنم رسیده باشد... خوب است که این چیزها را ببینیم و بدانیم فقط قرار نیست در ایام نوروز مهران مدیری پخش کنیم... می شود در بی خانمانی هم آجر آرزو کرد... خـب... بعد زدم کانال های بالایی و پایینی اش دیدم چیزی ندارند... یعنی انگار آنجا ها زلزله ای در کار نبوده... دوباره سقوط کردم به سمت کانال های ایرانی... ای بی سی و آی سی و سی... آی سی سی داشت کلبه عمو تم را پخش می کرد... عنوانی که در کتاب ادبیات باهاش آشنا شده بودم... یه بازیگر توش بود بابام شناخت... پیتر اتول... بریانتین به کله اش زده بود تابلو بود... بعد کلوز آپ شد روی صورتش بابام گفت نه پیتر اوتول نیست... اوکی... زدم کانال بیست و یک داشت تصاویر نگران کننده ای پخش می کرد... یعنی خاطه ساز... جریان ساز... تاریخ ساز... تصاویر انغلاب و شاه و خون و ایران و فریاد و باز هم انغغلاب... دیدن دوباره اش کمی توان می خواهد... حداقل برای پدرم اینگونه است... زیرش صدای داریوش بود که داشت می خواند... دوباره می سازمت وطن... عوض کردم... ... دوباره زدم کانال ایتالیایی... داشتند به زلزله زدگان ماکارونی طارف می کردند... یه یارو بود که چه قدر شبیه ایرانی ها هم بود دوربین روش زوم شده بود... تو کمپ بود... چه قدر داشت حرف می زد جای شما خالی... عوض کردم... بی بی سی مسعود شصت چی ببخشید مسعود بهنود رو آورده بود (شوخی یه ها!!) ... بعد نمی دونم دیگه کجا زدم... آها جم یه لحظه زدم رضایا رو داشت پخش می کرد... دوباره یه صعود کردم.... لحظه ای در فراز بودم... زدم دوباره کانال بیست و یک... داریوش ... این بار صحنه از حافظه خالی شده بود... کلیپ داریوش بود... به به... همان دوباره می سازمت وطن.. در کانالی که این روزها را روزهای همیاری می داند... روزهایی که باید دست یاری یا همان دست چک داد... شماره حساب هم زیر تصویرش بود... شبکه ای که باید چراغش روشن بماند تا من و تو را رهنمایی کند... به چی؟!... برید از خودشان بپرسید... آنها "هستنـد"!... ... داریوش می خواند و به ما می فهماند که رابطه ای ورای یک آواز خوان و شنونده... ورای یک خواننده و مخاطب با او برقرار کرده ایم... داریوش می خواند و داشت "ایران" ی را ورق می زد... با بغض و با خشت... با آه... با فریاد... با شعری از سیمین بهبهانی... سیاوش می خواند... ببخشید داریوش می خواند و چه آوازی... چه بلورین بود گره آواز و صدا و واژه و ملودی... اگر چه صد ساله مرده ام به گور خود خواهم ایستاد... که بر کنم قلب اهرمن به نعره آنچنان خویش... ملودی هم از خود داریوش بود... داشتم گوش می کردم و خیره شده بودم و فکر می کردم چه کسی بهتر از سیاوش... ای بابا... "داریوش" می تواند این آهنگ را اینگونه "بسازد" ؟!... سیاوش کجای کار است اینبار؟... فرید در کدامین سو قدم می زند؟! ... حسن کدامین باغچه را آبیاری می کند؟... و باقی ماجرا... ... و باز به این تئوری تازه دست یافته خود رسیدم که هیچکسی... هیچکسی در دنیا بهتر از خود خواننده نمی تواند برای خودش ملودی بسازد... البته این تئوری اشکالاتی هم دارد... چون در ادامه اش باید گفت: به شرطی که استعدادش را داشته باشد... نمونه هایش کم نیست... منصور...داریوش ... معین.. اصفهانی این ها کسانی بودند که داعیه آهنگسازی و ملودی سازی نداشته اند اما برای خودشان آوازهایی ساخته اند که من فکر می کنم هیچ کسی بهتر از آنها از پس خلقش بر نمی آمد... بحث مفصل است... فقط می گویم آهنگسازانی داریم که "واقعا" صدای آوازخوان را می فهمند (یعنی این تئوری من بی اشکال نیست!)... اما اگر خواننده نبوغ و ذوق و استعداد و ملودی داشته باشد بهترین ملودی ساز برای صدایش کسی نیست جز خودش... نمونه اخیرش رضایا... نمونه های پیشین سیاوش شادمهر... شادمهر هم گویا یه تئوری داده که گفته بهترین خواننده یک آهنگ کسی نیست جز آهنگساز آن کار... که این هم حرفیست... که انگار مثال نقضش هم وجود خارجی دارد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/19ساعت 1:50 توسط behnam |
|
|
هیچوقت پست های تک کلمه ای و یک جمله ای نذاشتم... برعکس اینکه خیلی ها عادت دارند بعد از اینکه معروف شدند یا ورجه شان زیاد شده و بلبل زبانی شان گل کند... و یا هم اینکه کلاس بگذارند و از آن بالا چون پول خرد حرف بریزند پایین... من عادت دارم به معروف بودن یا نبودن خودم اهمیتی ندهم... فقط به این فکر کنم که این وبلاگ نویسنده اش من هستم... امکان این را دارم که بنویسم... موضوعاتی می آیند می روند (احتمالا در ذهنم!... در احتمالا ذهنم!!)... اما فکر کنم همه (یعنی خودم) فهمیده باشیم که این چیزهایی که در ذهن یا هر جای دیگر رفت و آمد می کنند باید به یک مقصدی هم برسند!!... وقتی نوشته می شوند باید کامل شوند... وقتی کامل شدند باید منتشر شوند... درگیر چانه زنی با عناصری همچون "تنبلی"... "شک"... "وسواس (های علکی)" نشوند... شاید اگر تمام آن چیزهایی که نوشته بودم (و کاملشان نکرده بودم!) را منتشر می کردم الان چند تا خونه تو لاس وگاس داشتم... چند قطره اشک... عوض کردن عنوان وبلاگم برایم حکم تغییر ساعت ناشتایی پس از قرص های همیشگی اعصاب را داشت... از دستش ناراضی بودم... مرا یاد دمپایی ام می انداخت... دمپایی که اتفاقا چه قدر احساس کفش بودن می کرد!... همه جا وارد میشد اما لیاقتش سرآخر انگار همان فتح "دستشویی" بود... وقتی که روی شانه های هم نوعش سوار میشد و درحالی که داشت له اش می کرد کشان کشان قدم های مرا می کشاند به سمت کثیف ترین جایی که وجود دارد... نمی خواست از من جدا شود... شاید هم پای مرا جادوی خود کرده بود... نفرتی که به سوسک ها داشت برایم قابل تقدیر است اما نمی دانم چرا روز به روز که می گذشت از قیافه مرده شور برده اش متنفر تر می شدم... دمپایی عزیز تو را به خدایت می سپارم... راستی خدا چطوری؟!... "بچه بدی نیست"... "من کی ام؟ اینجا کجاست" (که محصول تجربه احساسی شدیدی بود... نه از اون لحاظ ها!!)... " "اینطوری نکن!"... "عمرا بتونی!" ... اینها اسم هایی بود که برای اینجا به ذهنم رسید... هنوز اعتقاد دارم اینجا مسموم است... باید پنجره هایش باز شود... باید حشرات تازه تری واردش شوند... باید با تقویم کنونی آشتی کند... میله های زندان هرچه قدر هم که به هم نزدیک باشند نمی توانند دورنمای خورشید را نابود کنند... هنوز هم می شود در این اتاقی که مسموم است را باز کرد و نشست و در آن مقاله ای از روزنامه یی را خواند... این که این امکان وجود دارد جای شکر دارد... دوست دارم روزی برسد که همه صاحب دیوار هایی باشند که بتوانند شب ها رویش قدم زنان با ستاره ها بادبادک بازی کنند... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/06ساعت 2:44 توسط behnam |
|
|
خدایا از خلقتت متشکرم... از این که مرا خلق کرده ای از تو سپاس گزارم... از اینکه مرا تنها در خیابان رها می کنی از تو سپاسگزارم... از اینکه مرا نزد گرگ های (انسان نما) که خودت ساخته ای می سپاری از تو ممنونم... از این که به من زنگ می زنی مرسی... نا شکری نمی کنم خدا... درد دل دارم باهات... می شنوی یا زیر بارون معطلم؟! اسم منو گذاشتی انسان... هرررر... از همین جا تناقص ها یا تناقض ها می زند بیرون... آقا جان سنگ پا جاش تو بهشت نیست!... تو حموم هم دیگه الان نیست... از اینکه به موجوداتت حال می دی سپاسگزاریم ولی منو کاش با فرمت انسان نمی فرستادی روی کره زمین... میمون؟!... نه میمون یکی داریم... شتر هم زیاد پیدا میشه تو دنیا... خر و الاغ هم که این روزها خیلی استعمال میشه می ترسم بچه ام بعدها دست به کارهای خطرناک بزنه... انسان هم خوبه ولی آدم بهتره!... می دونی که چی میگم؟... ماشین هم که دست تو نیست!... خدایی وقتی ماشین رو بشر درست کرد چه احساسی بهت دست داد؟!... می دونم حسودی کار بشره... ولی اگر همین حسودی بشر نبود... و من له می شوم!... خدا جون اینبار اومدم پیشت فقط از اعتقاداتم بگم... من یه بچه مس...مونم... نماز می گیرم روزه می خورم... همه میگن فلانی چرا نمی ری پیش خدا درخواست کمکی چیزی کنی؟... من لبم رو گاز می گیرم میگم... این چه حرفیه تو میزنی... خدا احتیاج به این چیزها نداره... خدا فقط می خواد ما موقعی که داریم جانمازمون رو پهن می کنیم وضو داشته باشیم... قارت قارت همین طور به گناهانمون اضافه نشه... می دونی که چی میگم؟!... در مورد ادرار و توضیح ((... )) و این چیزها هم اگه اطلاعات بخوای دارم... همین دیروز بود تو حموم گیر کرده بودم... ترسیدم نکنه الان یکی از اون بالا (بر حسب اتفاق) بیفته پایین... بعد خدایی نکرده رویداد بد غیر قابل جبرانی رخ بده... بعد یه لحظه یاد حرف بزرگی افتادم آروم شدم... که میگفت اول ایمنی بعد کار... خدایا اینبار اومدم راهنمایی ات کنم... یعنی راهنمایی ام کنی... قصد ندارم له بشم... فقط اومدم چند تا نارسایی رو عنوان کنم برم... امیدوارم ناراحت نشی... من شنیدم خانمها ماهانه یه دونه تخمک بیشتر نمی تونن تولید کنن!... در حالی که آقایون در هر دقیقه شاید صدها هزار اسپرم می سازن!... به درست یا غلط بودن این آمار کاری نداریم... فقط به این فکر می کنیم که هیچ سردی بی علت و هیچ سبزی بی سبد نیست... خانمها سردن در حالی که هات هم هستن!... این تناقض بعدی ست... خدایا تو می خواستی خانمها رو امتحان کنی یا آقایون رو رفوزه؟... در هر حال فقط یه آرزو دارم... امیدوارم در هیچ جامعه ای به خاطر چند گرم گوشت اتفاق غیر قابل جبرانی رخ نده... خدایا اینبار می خوام از کارت بپرسم... راستی چیکار می کنی؟ چه خبرا... من شنیدم اونجا میشینی به ما می خندی درسته؟!... خب معلومه باید هم بخندی... ستاره نداری که داری... زهره نداری که داری... مشتری نداری که داری... اوضاع ردیفه... شکر کردن هم که نمی خواد!... فقط چند تا سوال کوچیک :... خدایا داریم میایم چیزی نمی خوای با خودمون بیاریم؟!... خدا رو شکر همه چیزای خوب و بزرگ پیش خودته... می خوای میمون مون رو با خودمون بیاریم؟!... نه؟!... باشه نمی یاریم!... خدا یه سوال... اون هایی که ناراحتی معده دارن می تونن از همین میوه های سایز کوچیک با خودشون بیارن؟!... اشکال نداره؟ ایول... خدا قول بده موقع چک پاسپورت و این چیزها بالا به ما گیر ندن... داریم گیتارمون رو هم با خودمون میاریم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/10/16ساعت 2:1 توسط behnam |
|
داستان از این قرار است که "ابی" این خواننده تکرار نا شدندنی کاری جدید ارائه داده است... نه با شعری از ایرج جنتی عطایی... بلکه با ترانه ای از خانم مریم حیدر زاده با آهنگی از رامین زمانی... او به همراه دو خواننده دیگر این کار را می خواند... با دو خواننده مطرح روز به نام "کامران و هومن"... همین ها فکر کنم کافی باشد برای استرات بحث و گفتگو... آهنگی تحت عنوان "مگه فرشته هم بده!"... خدا را شکر من در مورد ابی آنقدر ها تعصبی نیستم و می توانم از دیدی منطقی به کارش نگاه کنم... صدایش را که نمیشود کوچکترین بحثی در موردش انجام داد... صدایش تکه ای از طلای خورشید سرزمین من است... صدایش نفس کشیدنی ست... انسان را به اوج هق هق میرساند و به دهکده قهقهه می کشاند... می دانی که راجع به چی صحبت می کنم هموطنم؟!... صدایش را که شنیده ای؟... رسوبش را در وجودت که دیده ای؟... خلوصش را که چشیده ای؟... نبوغش را که حس کرده ای؟... طلوعش را که به چشم دیده ای؟... ببخشید که قدرت این را ندارم که ادامه بدهم!... می سپارم به بزرگان!... خوب برویم سراغ ترانه جدید... ترانه " مگه فرشته هم بده!"... میگه :
آخه مگه فرشته هم رسم شكستن بلده؟ با شب و مهتاب شنيدم اين روزا خلوت مي كنی؟ میگن دستاي پاك تو ، مهمون دستاي ديگست آخه مگه فرشته هم رسم شكستن بلده؟ ميون راهت نكنه قلبت رو دادي به كسي آخه مگه فرشته هم رسم شكستن بلده؟ فرشته خوب به هیچ وجه قصد نقد ترانه را ندارم... چون اصولا نقد ترانه را به شیوه های مرسوم(!) بلد نیستم... برای من همیشه در درجه اول "احساس" ترانه مهم است که با خواندن خطوط و "واژه ها" به من منتقل می شود... احساسی که می تواند از یک ترانه ساده و نه چندان "سخت" هم منتقل شود... نمونه هایش زیاد است... آخری اش "گل من" سیاوش... اگر ترانه ها ساده باشند دیگر احتیاج به "معنی" کردن هم ندارند... درود بر بزرگ مردانی همچون ایرج و شهیار و اردلان که ترانه هایشان هم پیچیده بود و هم مملو از احساس... بگذریم... داستان از این قرار است که خیلی ها به این کار اعتراض کرده اند... باز هم مثل همیشه و به عادت اکثریت شنوندگان ایرانی "ترانه" را نخست شنیده اند... حساسیت عجیبی نسبت به شعر در این مملکت وجود دارد که شنیده ها حاکیست در غرب اینگونه نیست... آهنگ کار هم که در ریتم شش و هشت است (یا علی بزنیم زنگو که بریم!)... ترانه هم که از مریم حیدر زاده است... (کف دست ها به هم مالیده می شود!!) رامین زمانی هم که آن را ساخته است. پس همه چیز آماده است برای ترور!!... البته از دید این دوستان... جدای از بحث اختلاف سلایق و افکار و اینکه هر کسی می تواند فرضا ایرج را تنها ترانه سرا بداند و بقیه را تحریم کند یا می تواند تنها در فضای مریم پرسه بزند و حوصله بقیه را نداشته باشد... (یعنی حق این تصمیم گیری ها را دارد!)... داستان از این قرار است که دوستان عصبی برخورد می کنند (به قول خودشان! = فاشیستی) و زیادی به اسم شاعر توجه می کنند... ابی با مریم حیدر زاده کار کرده است پس کار از ریشه بد است!... اگر مثلا روی کار می نوشتند ترانه از اردلان یا زویا همه کف می زدند و سوت تحویل می دادند... اینگونه برخورد کردن و نتیجه گرفتن و قضاوت راه ما را به جایی نمی رساند... اما مهم تر از اینها من می خواهم به "آهنگ" این کار اشاره کنم... آهنگسازی رامین زمانی... خوب تجربه اول ایشون بود برای کار روی صدای خواننده ای به نام "ابی"... به نظر من افرادی همچون "سیاوش قمیشی" و "فرید زلاند" مبحث آهنگسازی و ملودی گذاری روی صدای ابی را به اوج رساندند... یعنی پرونده اش را بسته اند (البته باز شدنی هست!)... هنوز هم که هنوزه به نظر من صدا ساز و ملودی ساز بهتری برای صدای ابی غیر از سیاوش وجود ندارد و همه هم می دانند که "فرید زلاند" صدای ابی را تا مرز کدام قله ها برده است... رامین زمانی در این کار فراز صدای ابی را پیدا کرده است و ملودی هم آنچنان دور از صدای ابی و لا اقل کارنامه این خواننده نیست... (ملودی یک ملودی کاملا ایرانیست)... اما نکته ای که وجود دارد این است که رامین زمانی به نظر من باید خیلی بدود تا به وقار و بزرگی و احساس بطن صدای ابی برسد... چیزی که سیاوش به خودی خود از آن بخوردار است... (انگار ملودی کار روی صدای کامران و هومن که به مراتب به ذات احساس خود رامین زمانی و صدایش نزدیک تر است بیشتر می نشیند)... به هر حال برای ایشان آرزوی موفقیت می کنیم... نکته: مقصود از اجرا و ارائه این آهنگ به خاطر کنسرت مشترک ابی و کامران هومن است... طفلکی ها می خواستند چیزی در بساط برای همخوانی داشته باشند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/29ساعت 0:44 توسط behnam |
|
|
خدا رو شکر... گویا خبر رفتن سلطان صحت نداشته... من هم پستم رو پاک کردم... پستی با عنوان "خاک تو سر این... جایی که زندگی می کنیم"... اون حرف هام هم که به دنبال بهانه ای برای پاک کردنشان می گشتم (از ترس) هر زمانی تازگی دارد (داشت) و قابل استفاده است (بود)... این شایعه شاید تلنگری بود برای دست اندرکارانی که شاید به خودشان بیایند و فرق کار خوب را از بد سعی کنند تشخیص دهند و کارهای خوب و گرانقیمت و قیمتی و ارزشمند را انقدر نگه ندارند تا خاک بخورد... مرد می توانست برود... و آخرین کارش را هم پخش نشده و شنیده نشده تصور کند (برای همیشه)... ما که گفتیم به همین بابت فوت شده است... اما این تلنگر است... جدی بگیر ... تویی که اوتجا نشستی و به آلبوم ها مجوز میدی... سلطان هنوز زنده است... قوی... مثل این عکس... تو سعی نکن رنگ مردگی بپاشی... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/06/22ساعت 1:20 توسط behnam |
|
|
همیشه دوست داشتم نوعی تقدیر و بزرگداشت(برای خودم و به شیوه خودم) از محبوبم سیاوش داشته باشم... هیچ وقت نمی شد... موقعیتش پیش نمی آمد... با خودم می گفتم آخر کی می شود... تا کی آثارش را گوش کنیم و لذت ببریم و فقط لذت ببریم... کی باید عشق و علاقه مان به سیاوش را ثابت که نه ابراز کنیم... همیشه با خودم می گفتم کی موقعیتش پیش می آید... کی آن مجلس بزرگداشت برپا می شود و کی می شود تا من بروم و در آن جلسه سخنرانی کنم... بهانه های مختلفی پیش می آید... تولد... آلبوم... آهنگ... ولی انگار هیچ کدام تلنگری برای سخنرانی به وجود نمی آورند... گاهی با خودم می گویم الان که مست و مدهوش سیاوشم بهترین ثانیه و لحظه است تا بروم و مطلبی برای سیاوش بنویسم... ولی اشتباه می کنم... آن لحظه بهترین ثانیه برای سخنرانی راجع به سیاوش نیست... سیاوش خودش در آن لحظات تمام گفتنی ها را ثبت کرده است... دیگر جای سخنرانی و تفهیم چیزی باقی نمانده ... همه چیز در بهترین قالب و به زبان موسیقی بیان شده است... مسائل به هنری ترین شیوه خودش تفهیم شده است... گاهی (مثل الان) فکر می کنم که نباید در آن لحظه ها (که مست و مدهوشی) سراغ بررسی و تحلیل مسئله مورد نظرت بروی... لحظه هایی که از خود بی خودی... لحظه هایی که جدی نیستی ... یا خوشی... یا سرمست... یا چشمانت برق می زند... یا گوش هایت بوق می زند!... باید در لحظه هایی کاملا جدی سراغ تحلیل و موشکافی مطلب مورد نظرت بروی... مثل منقد فیلمی که موظف است ساعت هشت صبح که تازه از خواب بیدار شده است راجع به فلان کارگردان محبوبش بنویسد!... در این لحظات ابعاد وجودی و هنری شخص مورد نظرت صورت عینی تر و جدی تری پیدا می کند (سیلی محکم تر انگار نواخته می شود!) ... دیگر همانند ساعات 3 نصف شب چنان بغلش نکرده ای که نتوانی ازش جدا شوی... دیگر آن قدر از خود بی خود نیستی که نتوانی کلمه ای را به زبان بیاوری... این لحظه برای من به وجود آمد...لحظه ای که مدهوش حرف های زمینی استاد با یک خبرنگار مجله بودم... دیگر خبری از ملودی های جذاب و خوشرنگ و لعاب نبود... سیاوش بود که همانند تمام افراد زمینی دیگر داشت با همین واژه های خودمان با یک شخص حرف می زد... من مدهوش حرف زدن و حرف های استاد شدم... این مطلب را ادامه می دهم... تا اینجایش را نوشتم که یادم بماند... مصاحبه استاد با مجله ایران جوان چاپ تورنتو قبل از انتشار رگبار... خوب این همان مصاحبه ایست که بالا تعریفش را کرده بودم... از این حجم آگاهی و جدیت و شناخت استاد واقعا حیرت کرده بودم... مصاحبه را بخوانید نکته های جالبی را در آن پیدا می کنید... از جمله ابراز علاقه استاد به ویگن... و همچنین اشاره به این مسئله که استاد هنگام فارغ التحصیل شدن از دانشگاه انگلیس بین ۵۲۰۰ شاگرد نفر دوم بود... منبع: siavashghomayshi.net |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/20ساعت 2:34 توسط behnam |
|
|
به سمت خمام در حرکتم... تو را می بینم... کنار جاده وایستاده ای...ساکی در دست... معلوم است در ساکت چیزی نیست... دنبال ماشین می گردی... پیاده ای همیشه... من از کنارت می گذرم و از بغلت رد می شودم... مرا نمی بینی... مردد می شود... بر می گردم.... دنده عقب... تو را سوار می کنم... باز ندیدی... یعنی هنوز مرا نشناخته ای... معلوم است سخت درگیر عوالم خودت هستی... انگار سخت به چیزی محکم برخورد کرده ای... روسری ات صورتت را تا نصف پوشانده... از آینه نمی بینم... بر می گردم... پلیس راه روبروی ام است... من از کنارش رد می شوم... پلیس راه من را ندید... من هم آنها را ندیدم... به تو نگاه می کردم... تو هم مرا ندیدی ...سخت به چیزی برخورد کرده ای... می دانم... معلوم است... جلوتر به میدانی نزدیک می شویم... روسری ات کنار تر می رود... گونه هایت معلوم می شود... محکم به چیزی برخورد کرده است انگار... دور می زنم میدان رو... فکر می کنم هشیاری... ولی نه... تو خوابی... خوابی عمیق... نمی دانم کجا می روی... مقصدت معلوم نیست... درون ساکت می دانم چیزی نیست... اگر بود بر می داشتم ...بیدار می شوی... ساکت را گم کرده ای... نمی دانی کجاست... من را نگاه می کنی... ساکت می بینی پیشت است... تو خواب بودی... آهی می کشی... صندلی را می دهی عقب... اما عقب تر نمی روند... آخه پشت نشسته ای... جلو هم نمی شود بیایی... پر از شن است... همان جا خمیازه می کشی و خواب... اگر روزهای سه شنبه بود می دانستم کجا می روی... می بردمت... اما امروز چهارشنبه است و تو خواب... نمی توانم هم بیدارت کنم... آینه پر از پن شده نمی شود دید... بر می گردم... تو بیداری... با چشمهایی باز... میگی بزن کنار... اینو با چشمات میگی... از ترس سکته نمی کنم... می زنم کنار... پیاده می شوی... شن ها را می خواهی بیاری بیرون... در را باز می کنی... شن ها می زنند بیرون... می ریزی رو سرت... یکی یکی... همینطور می زنند بیرون... دلیل کارت را نمی فهمم... امروز چهارشنبه است... من امروز از تو هیچی نمی دانم... نمی دانم به کجا برخورد کرده ای... صورتت با شن پوشانده می شوند... روی سرت می ریزی... انگار یه اتفاقی برایت افتاده... همان جا لم می دهم کنار ماشین... تو در حمام شن نشسته ای... حمامی که نه لذتی برای تو دارد و نه برای من... خود را آزار می دهی انگار... مجازات می کنی... آبرویت را شن هایی که در ریزشنند نشان می دهند... می فهمم... مسئله ای پیش آمده... می خوام بپرسم چه مسئله ای که می بینم تند بادی گرفته... شن ها چند برابر شده اند... تو آن وسط می گردی... روسری ات کنار رفته است دیگر... گونه هایت معلوم است با کجا برخورد کرده... شن ها دور و برت می گردنند... و فقط دور تو... من اینجا نشسته ام... می بینم انگار گردباد پیش من نیامده... فقط دور توست... هر لحظه بیشتر می گردی... می گویم چه شده؟!... (تو همون حال) میگی دیشب با شوهر... صدا قطع و وصل می شود... میگم چی... میگی با شوهر خواه... (باد نمی گذارد)... می گم بلندتر... می گی با شوهر خواهرم وصل... می گم... میگی با شوهر خواهرم آرره... باد قطع می شود... شن ها می ریزند زمین... میگم چی؟! میگی همین که گفتم... الان هم دنبالمن... باید در برم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/18ساعت 2:39 توسط behnam |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خودمو زدم به خواب... خوابی که پر از نقاشیه... نقاشی هایی که توشون کراوات سرخ زدم... جایی که بچه ای خواب نیست که نذاره گیتار بزنم... جایی که رو گرینویچ "خودم" ست شده باشم... جایی که انتظاراتم از خودم مثه آتشفشان رشد کنه... جایی که پیرهنمو بتونم به سادگی در بیارم و خودمو غرق کنم تو مذاب آتشفشان... اگر دود شدم برایم آواز بخوانید... جشن بگیرید و لحظه ای سکوت نکنید... قرار است خاطره شوم!...
|
| پیوندهای روزانه |
|
عاشقانه های رها پاییزان آینده زود به گذشته تبدیل میشه حکایت وبلاگی بی واو، بی لام، بی نقطه سقوط آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
سایت رسمی چلچراغ داریم می ریم استرالیا (بهروز) زندگی جای دیگریست (پانی) سیاوشی ها... سایت رسمی یغما گلرویی فروم نسل شادمهر سیروس کردونی ایران ترانه... IranSong طرفداران استاد سیاوش قمیشی |
|
RSS
|