|
قرار است خاطره شوم... همین!
|
حالا اگه قراره که نباشی... قراره که بری تو قصه جاشی...
بذار بذارمت یه جو معرفت... موندنی میشه با قلم رفاقت...
......................................................
صحرای گونه هات چه ردپایی رو خیسی اشکای مرده داره...
منغار سرخ گفتن از جدایی راهی به جز کوچ از قفس نداره...
ای پولک نازک ضمیر_ شیشه کاری بکن شب بشکنه زـ ریشه...
ناخن بزن با زلف خود بر گیتار /ناشی نشو از سکته های رگبار...
کو تا ستاره سر بره از عالم / پندار شب کو تا بگیره ماتم...
سایه کنایه از منه منه ناب... خورشید به سایه می زنه چه کمیاب...
زانو به سینه می زنم می خونم... واسه یه بار قدر "تب" و می دونم...
همسفر روزهای سینمایی/ دنباله ی ماه خوش رهایی
سرچشه زلال ساعت عشق/ لب تشنه یار بد هوایی!
میخک پرپرم به غنچه نشست/ رفت و تو بیداری شب پینه بست...
عکس های خاک گرفتمو "نو" فروخت/ میز به گل نشسته مون رو شکست.
حرف از جدایی نیست خیانت شده/ به ساعتی که زنگ نفرین شده...
دل با قلم می کنه بازی که چی!؟/ هنگامه دوست دختر رامین شده!
می دانم شاعر نیستم... و خوشحالم که اولین نفری ام که این حقیقت را زمزمه می کند!
ایـن ترانه را بسیـار دوسـت می دارم . . . در فرودگاه . . . در آرامگاه . . . در "تقدیـر" کوچک یک خداحافظ یاد ایـن ترانه می افتم که به نظرم دهان دریغ آلود "یغما گلرویی" را در حافظه تاریـخ ترانه ماندگار نموده اسـت . . . یغمایـی که آهش بوی خداحافظ می دهد . . . وقتی در پایان کتابش ایـن گونه می نویـسد:
وداع آخرم با تو وداعم با نفس هامه! ببین! نزدیـکه ویـرون شم! رفیـقم قلب تنهامه!
یه دریـا تو چشام دارم. شبم سرریـز بارونه! بدون تو کسی جز من کنار من نمی مونه!
نه هم راهی که راهی شه. نه دستـی که پناهی شه نه فانوسی که پایان هراس کوره راهی شه!
چشام خیسن خداحافظ! عزیز من! خداحافظ! دلم خونه خداحافظ! پشیـمونه خداحافظ!
. . . . . . . . . .
شروع رفتنت بی من شروع شعر اندوهه بدون بعد از تو یاد تو برام سنگیـن مث کوهه!
غزل سردر گمه بی تو. ترانه بوی غم داره! دیـگه دستای لرزونم تب دستاتو کم داره!
تموم عمر آوازم. دیگه خاموش خاموشم نمی ری هرگز از یادم! من از یادت فراموشم!
چشام خیسن خداحافظ! عزیز من! خداحافظ! دلم خونه خداحافظ! پشیـمونه خداحافظ!
چشام خیسن خداحافظ! . . . .
.... به یاد پاییزی که زود می رسد... از اینجا تا پاییز باور بکن راهی نیست!...

این ترانه شهیار شده بود رفیق پانزده شانزده سالگی ـ من... اوج جوانی شهیار شروع سالخوردگی من!... آن موقع ها که ترانه می شنیدم بر پرده جوانی ام شوق و اشتیاق بزرگسالی این ترانه به چشم آشکار بود ولی جلوی چشمانم را نمی گرفتم... شاید باید این ترانه را می شنیدم... چون این ترانه است که این روزها دستم را می گیرد و می گوید : پسر هنوز تو بیست و یـک ساله ای!... بیدار باش...
در اين شبِ بي ماه و گل ستاره ساز صحنه شو ! . . . رخت غزل كش پاره كن در شعرِ من برهنه شو . . .
تو بهترينِ صحنه شو
برهنه شو ، برهنه شو !
موي تو آرامش آب بوي تو عطر صد كتاب . . . بوسه ي جادويي تو كشف دوباره ي شراب . . .
تو بهترينِ صحنه شو
برهنه شو ، برهنه شو !
ناخن سرخ دست تو باغچه ي تب كرده ي من . . . كفش تو ساز كوليان شال تو جاي گم شدن ! . . .
چشم تو جاي امن شب به وقت گرگم به هوا ! . . . سينه ي پر قصه ي تو صداي معدن طلا . . .
تو بهترينِ صحنه شو
برهنه شو ، برهنه شو !
حرف تو گيلاس درشت . . . ناز تو ابريشم چين . . . اسم تو ياد گل ياس. . . بغض تو لرزش زمين . . .
تو بهترينِ صحنه شو
برهنه شو ، برهنه شو !!
... از تو تلخ تر قرار های تلخ سوگواری این روزهایمان است... خدا بجنب دیگه... بسه!!

از تو تلخ تر سقوط چرخبال احمقانه بی برگشت افغانی روسی است... سقوط تلخی که خبر از فاجعه می داد... غمگینت می کند اما... عبدی... سلطان عبدی یمینی پر کشید... (او نیز پر کشید!) در هوا پیمایی بی روزن در انتظار فرودی سالم بود که انفجار مهلتش نداد... "ابی" آن سوتر ها منتظرش بود... او نیز رفت و لکنته نفهمید حامل ساز ها و آواز ها... فرفره های بی باد... بادبان های آفتابی... نت های محترق اسـت ... که حامل کلاویه های انتظار می باشد... نفهمید و نداستیم و نخواهیم فهمید که این روزنه های نور از کجا می آمدند؟! چرا اینگونه می درخشیدند؟!... چرا اینگونه آفتابی؟!...چرا همراه با نسیم!؟... نفهمیدیم و نخواهیم فهمید که به آهنگ های چه کسی گوش می کردیم و می کنیم؟!... چرا نامش... جایگاهش اینجاست؟!...چرا در سکوت اینگونه با او خوب ارتباط برقرار می کردیم؟!... چرا و هزاران چرا!...
از تو تلخ تر خروش موج های تلخ گل آلود شده این روزهاست... گویی آینه برعکس شده است و دنیا واروونه می نوازد...
سفری بیآغاز سفری بیپایان سفری بیمقصد سفری بیبرگشت...
(( فرفره های بی باد... بادبادکی که افتاد... یعنی که این بی نفس... هوای تازه می خواد....))
خدایا از خلقتت متشکرم... از این که مرا خلق کرده ای از تو سپاس گزارم... از اینکه مرا تنها در خیابان رها می کنی از تو سپاسگزارم... از اینکه مرا نزد گرگ های (انسان نما) که خودت ساخته ای می سپاری از تو ممنونم... از این که به من زنگ می زنی مرسی... نا شکری نمی کنم خدا... درد دل دارم باهات... می شنوی یا زیر بارون معطلم؟!
اسم منو گذاشتی انسان... هرررر... از همین جا تناقص ها یا تناقض ها می زند بیرون... آقا جان سنگ پا جاش تو بهشت نیست!... تو حموم هم دیگه الان نیست... از اینکه به موجوداتت حال می دی سپاسگزاریم ولی منو کاش با فرمت انسان نمی فرستادی روی کره زمین... میمون؟!... نه میمون یکی داریم... شتر هم زیاد پیدا میشه تو دنیا... خر و الاغ هم که این روزها خیلی استعمال میشه می ترسم بچه ام بعدها دست به کارهای خطرناک بزنه... انسان هم خوبه ولی آدم بهتره!... می دونی که چی میگم؟... ماشین هم که دست تو نیست!... خدایی وقتی ماشین رو بشر درست کرد چه احساسی بهت دست داد؟!... می دونم حسودی کار بشره... ولی اگر همین حسودی بشر نبود... و من له می شوم!...
خدا جون اینبار اومدم پیشت فقط از اعتقاداتم بگم... من یه بچه مس...مونم... نماز می گیرم روزه می خورم... همه میگن فلانی چرا نمی ری پیش خدا درخواست کمکی چیزی کنی؟... من لبم رو گاز می گیرم میگم... این چه حرفیه تو میزنی... خدا احتیاج به این چیزها نداره... خدا فقط می خواد ما موقعی که داریم جانمازمون رو پهن می کنیم وضو داشته باشیم... قارت قارت همین طور به گناهانمون اضافه نشه... می دونی که چی میگم؟!... در مورد ادرار و توضیح ((... )) و این چیزها هم اگه اطلاعات بخوای دارم... همین دیروز بود تو حموم گیر کرده بودم... ترسیدم نکنه الان یکی از اون بالا (بر حسب اتفاق) بیفته پایین... بعد خدایی نکرده رویداد بد غیر قابل جبرانی رخ بده... بعد یه لحظه یاد حرف بزرگی افتادم آروم شدم... که میگفت اول ایمنی بعد کار...
خدایا اینبار اومدم راهنمایی ات کنم... یعنی راهنمایی ام کنی... قصد ندارم له بشم... فقط اومدم چند تا نارسایی رو عنوان کنم برم... امیدوارم ناراحت نشی... من شنیدم خانمها ماهانه یه دونه تخمک بیشتر نمی تونن تولید کنن!... در حالی که آقایون در هر دقیقه شاید صدها هزار اسپرم می سازن!... به درست یا غلط بودن این آمار کاری نداریم... فقط به این فکر می کنیم که هیچ سردی بی علت و هیچ سبزی بی سبد نیست... خانمها سردن در حالی که هات هم هستن!... این تناقض بعدی ست... خدایا تو می خواستی خانمها رو امتحان کنی یا آقایون رو رفوزه؟... در هر حال فقط یه آرزو دارم... امیدوارم در هیچ جامعه ای به خاطر چند گرم گوشت اتفاق غیر قابل جبرانی رخ نده...
خدایا اینبار می خوام از کارت بپرسم... راستی چیکار می کنی؟ چه خبرا... من شنیدم اونجا میشینی به ما می خندی درسته؟!... خب معلومه باید هم بخندی... ستاره نداری که داری... زهره نداری که داری... مشتری نداری که داری... اوضاع ردیفه... شکر کردن هم که نمی خواد!... فقط چند تا سوال کوچیک :... خدایا داریم میایم چیزی نمی خوای با خودمون بیاریم؟!... خدا رو شکر همه چیزای خوب و بزرگ پیش خودته... می خوای میمون مون رو با خودمون بیاریم؟!... نه؟!... باشه نمی یاریم!... خدا یه سوال... اون هایی که ناراحتی معده دارن می تونن از همین میوه های سایز کوچیک با خودشون بیارن؟!... اشکال نداره؟ ایول... خدا قول بده موقع چک پاسپورت و این چیزها بالا به ما گیر ندن... داریم گیتارمون رو هم با خودمون میاریم...
![]()
داستان از این قرار است که "ابی" این خواننده تکرار نا شدندنی کاری جدید ارائه داده است... نه با شعری از ایرج جنتی عطایی... بلکه با ترانه ای از خانم مریم حیدر زاده با آهنگی از رامین زمانی... او به همراه دو خواننده دیگر این کار را می خواند... با دو خواننده مطرح روز به نام "کامران و هومن"... همین ها فکر کنم کافی باشد برای استرات بحث و گفتگو... آهنگی تحت عنوان "مگه فرشته هم بده!"...
خدا را شکر من در مورد ابی آنقدر ها تعصبی نیستم و می توانم از دیدی منطقی به کارش نگاه کنم... صدایش را که نمیشود کوچکترین بحثی در موردش انجام داد... صدایش تکه ای از طلای خورشید سرزمین من است... صدایش نفس کشیدنی ست... انسان را به اوج هق هق میرساند و به دهکده قهقهه می کشاند... می دانی که راجع به چی صحبت می کنم هموطنم؟!... صدایش را که شنیده ای؟... رسوبش را در وجودت که دیده ای؟... خلوصش را که چشیده ای؟... نبوغش را که حس کرده ای؟... طلوعش را که به چشم دیده ای؟... ببخشید که قدرت این را ندارم که ادامه بدهم!... می سپارم به بزرگان!...
خوب برویم سراغ ترانه جدید... ترانه " مگه فرشته هم بده!"... میگه :

آخه مگه فرشته هم رسم شكستن بلده؟
آدم می تونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده؟
با شب و مهتاب شنيدم اين روزا خلوت مي كنی؟
میگن تو خواب و روياهات خورشيد رو دعوت ميكنی؟
میگن دستاي پاك تو ، مهمون دستاي ديگست
میگن نگات پيش منه اما دلت جاي ديگست
میگن دروغ بوده كه تو تا آخرش مال منی
چشم های رنگ عسلت دنبال چشم های ديگست
آخه مگه فرشته هم رسم شكستن بلده؟
آدم می تونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده؟
ميون راهت نكنه قلبت رو دادي به كسي
اون كيه كه به جاي من شبا براش دلواپسی
تو اهل اسمونايی ، اون آسمونای بلند
فرشته ی آرزو هام به گريه هاي من نخند...
آخه مگه فرشته هم رسم شكستن بلده؟
آدم مي تونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده؟...
فرشته
خوب به هیچ وجه قصد نقد ترانه را ندارم... چون اصولا نقد ترانه را به شیوه های مرسوم(!) بلد نیستم... برای من همیشه در درجه اول "احساس" ترانه مهم است که با خواندن خطوط و "واژه ها" به من منتقل می شود... احساسی که می تواند از یک ترانه ساده و نه چندان "سخت" هم منتقل شود... نمونه هایش زیاد است... آخری اش "گل من" سیاوش... اگر ترانه ها ساده باشند دیگر احتیاج به "معنی" کردن هم ندارند... درود بر بزرگ مردانی همچون ایرج و شهیار و اردلان که ترانه هایشان هم پیچیده بود و هم مملو از احساس... بگذریم...
داستان از این قرار است که خیلی ها به این کار اعتراض کرده اند... باز هم مثل همیشه و به عادت اکثریت شنوندگان ایرانی "ترانه" را نخست شنیده اند... حساسیت عجیبی نسبت به شعر در این مملکت وجود دارد که شنیده ها حاکیست در غرب اینگونه نیست... آهنگ کار هم که در ریتم شش و هشت است (یا علی بزنیم زنگو که بریم!)... ترانه هم که از مریم حیدر زاده است... (کف دست ها به هم مالیده می شود!!) رامین زمانی هم که آن را ساخته است. پس همه چیز آماده است برای ترور!!... البته از دید این دوستان...
جدای از بحث اختلاف سلایق و افکار و اینکه هر کسی می تواند فرضا ایرج را تنها ترانه سرا بداند و بقیه را تحریم کند یا می تواند تنها در فضای مریم پرسه بزند و حوصله بقیه را نداشته باشد... (یعنی حق این تصمیم گیری ها را دارد!)... داستان از این قرار است که دوستان عصبی برخورد می کنند (به قول خودشان! = فاشیستی) و زیادی به اسم شاعر توجه می کنند... ابی با مریم حیدر زاده کار کرده است پس کار از ریشه بد است!... اگر مثلا روی کار می نوشتند ترانه از اردلان یا زویا همه کف می زدند و سوت تحویل می دادند... اینگونه برخورد کردن و نتیجه گرفتن و قضاوت راه ما را به جایی نمی رساند...
اما مهم تر از اینها من می خواهم به "آهنگ" این کار اشاره کنم... آهنگسازی رامین زمانی... خوب تجربه اول ایشون بود برای کار روی صدای خواننده ای به نام "ابی"... به نظر من افرادی همچون "سیاوش قمیشی" و "فرید زلاند" مبحث آهنگسازی و ملودی گذاری روی صدای ابی را به اوج رساندند... یعنی پرونده اش را بسته اند (البته باز شدنی هست!)... هنوز هم که هنوزه به نظر من صدا ساز و ملودی ساز بهتری برای صدای ابی غیر از سیاوش وجود ندارد و همه هم می دانند که "فرید زلاند" صدای ابی را تا مرز کدام قله ها برده است... رامین زمانی در این کار فراز صدای ابی را پیدا کرده است و ملودی هم آنچنان دور از صدای ابی و لا اقل کارنامه این خواننده نیست... (ملودی یک ملودی کاملا ایرانیست)... اما نکته ای که وجود دارد این است که رامین زمانی به نظر من باید خیلی بدود تا به وقار و بزرگی و احساس بطن صدای ابی برسد... چیزی که سیاوش به خودی خود از آن بخوردار است... (انگار ملودی کار روی صدای کامران و هومن که به مراتب به ذات احساس خود رامین زمانی و صدایش نزدیک تر است بیشتر می نشیند)...
به هر حال برای ایشان آرزوی موفقیت می کنیم...
نکته: مقصود از اجرا و ارائه این آهنگ به خاطر کنسرت مشترک ابی و کامران هومن است... طفلکی ها می خواستند چیزی در بساط برای همخوانی داشته باشند...