۱- من فقط می خواستم آن گونه که در کنه وجودم بود زندگی کنم. پس چرا این کار چنین مشکل بود؟ "هرمان هسه"
۲- هرگز آرزو نکردم که تمام شود و تمام شد!...
... سربازی را می گویم...
خانم محترم.. تولدتان مبارک!.. خدا احتمالا در آفرینش تان به جهان هنر بیشتر فکر می کرده!...
قلنجی شکسته خواهد شد.. بغضی فروخورده ترکیده خواهد شد.. صدایی شکفته خواهد شد.. صدایی که این بار یک نفر صاحبش نیست.. میلیون ها طرفدار دارد.. میلیون ها هم نفس.. رفیق.. زن.. بچه.. جوات.. روشنفکر.. من هنوز هم باور نکردم چگونه هجمه باستانی یک واژه کلاسیک (فرنگیس) اینهمه می تواند سیال و به روز و پرکاربرد باشد.. آن هم در قالب ترانه و آهنگی که هیچ کسی نمی تواند بگوید که منسوخ و تاریخ گذشته شده است..
نمی توانیم آقا تحمل کنیم.. این هجمه را نمی توانیم تحمل کنیم.. زیر لیزر نگاه کاریزماتیکت عمری است که داریم بلوز می پوکانیم.. زیر لیزر نگاه پرنفوذت ( منظورم موسیقی ات هم هست ) هر تنابنده ای تبدیل به طوفان می شود.. این را خودت هم می دانی؟!.. در تمام این سال ها یکی از زنجیرهایی که دستانمان را به هم پیوند میداد ملودی های تو بود.. در باغچه بودیم و رویاندی یمان.. در باغ بودیم و تاباندی یمان.. در نانوایی بودیم و تنوری کردی یمان..
حالا از باغچه به تو نگاه میکنم.. تو مرا همیشه زیبا میدیدی.. قرمز و طناز و دوست داشتنی و ملوس.. من اما شاید کاملا زیبا نبودم.. به من آب دادی.. رویاندی ام.. پژمرده می شدم و چشم می دوختم به قاب شیشه ای روبه رویم که پنجره را در آغوش گرفته بود.. وقتی خوابالوده می شدم اینبار تو بودی که پیدا می شدی.. با شمایلی که عاطفه مهم ترین عارضه اش بود.. گویا دلتنگ بودی.. جام شراب را در دست می گرفتی و من اما مست می شدم.. در غروب دلگیر من نور محبت و گرما می پاشیدی .. خودت هم باور نمی کردی انقدر دستانت نوازشگر است.. به من زل می زدی و تمنای تار و پود من و تو یکی میشد.. تمنای عشق.. همین.. همین کافی بود..مگر چشمانم چه قدر نور میخواست.. مگر دستانت چه قدر لطافت لازم داشت تا برای تمکیل آخرین قافیه ترانه ات طلوعی جور شود؟!..
این بار دیگر ماییم که قرار است برایت جشن بگیریم.. جهان نمی داند.. شاید نفهمد که تنهایی ات ربطی به کمبود انسان ها نداشت.. در پویش و پرداخت پیوند گل با سرنوشت همیشه تنها بودی و البته در اوج.. به خاطر همین نگاهت سخت گیرانه میشد.. همیشه سخت گیر بودی که نخشکم.. که نسوزم.. که تنها نمانم .. مراقبت از گل ها مهم ترین کارت بود وقتی به این فکر می کردی انسان زنجیری جز دروغ ندارد.. باغچه کوچک خانگی مان تبدیل به جنگل بی حصاری میشد وقتی که من را نیز به خودت عادت نمی دادی.. بی سرزمین تر از این حرف ها بودی که اسیرم باشی و باغچه ات باشم.. سرزمینی اگر بود در بستر چند حرف ساده چند نت کوتاه.. چند آکورد ملموس و چند واژه باورپذیر شکل می گرفت.. هر وقت اراده می کردی.. نیاز به تعجیل نبود.. در محدوده ای که تحت پرتو لیزر نگاهت بود هر بار گل ها به رنگ تازه ای در می آمدند.. گل ها اما وابستگی.. عاطفه.. اصالت و عطر و بوی خودشان را داشتند و تو اما هیچ کدامشان را قدیمی نمی خواستی... به خاطر همین است که پرواز کردیم.. بین واژه ها.. نت هایی که تمامی ندارند..
پسر...!!

بالاخره تونسـتم..
شاید سخت باشد ولی انتشار نور یک شمع بهتر از مخفی کردنش است.. چون دست آدم می سوزد..
http://www.ebifans.blogfa.com/خب ایـن چـند خط زیرین شاید آغازی باشد برای کانکت شدن همیـشگی به خورشیــــــــــــــد:
..تو فریاد بی منت تمام التماس های فروخورده ای.. شروع طلوعت در این کوهستان آغاز حیـرت و همهمه اسـت.. به وسعت صدایت غرق نور و گرمی شده ام و چاره ای نیـست جز هم آغوشی با خورشیـد اعجازت..
بله این چند خط بالا تکه کوچکی بود از دامنه پر حرف ( در مایه پر برف ) از جهان احساس من به ابی و تمام خواننده هایـی که با سخاوت می بخشند ( نور ) . . .
انتشار این مطلب به اندازه آب شدن همان یک تکه برف است و جنبه مادی و معنوی خاصی ندارد..
Radiohead
و . . .
عکس های با کیفیت از شادمهر از کنسرت آبان ماه ۸۹ در مالزی.. :
![]()
ببینید و لذت ببرید2 (عکس ها با طرفداران ) با تشکر از نسل شادمهر
و
همچنین. . . آخرین مرد در سمت راست عکس استادی است که سال هاست در سرش شوری دارد.. با غوغای ستارگانش سال هاست انگار در اذهان میلیون ها انسان جاودانگی می کند.. امشب در سر شوری دارم او شور انگیز ترین نغمه جهان اسـت.. این استاد بزرگ در تهران کنسرت برگزار کرد و آدم های حسابی ای هم در جشن تداوم حضور او در این سرزمین به تمام قد ایستادند و شوریدند و سررفتند همچون ستاره ها در آسمان..

من و پدرم دقایق زیادی را از او سخن گفتیم و هرگز خسـته نشدیــم.. یادش گرامی باد..
او به غیر از یکی دو دفعه هرگز سیـگار نکشـید اما اخم های درهم تنیده عبوس آن چه در این چهل و هشت ساعت عمر از انسان یک زندانی می خواست را به خوبی توانست لگد مال کرد.. او بلد بود با لباس اسپرت که نه با سیـرت اسپرت به این جهان وارد شود و البته گل بزنـد..
او را دوست داشته ایم و تا وقتی قدرت خاطراتمان توان برهم کشیدن لبان خندانمان را داشته باشد او را دوست داریـم..
بغض ها در راهـند.. چرا نگفته بودی انقدر پاکی وقتی انقدر با نفوذ جهان را به شوخی می کشیدی؟!..
پدر بزرگ عزیزم دوستت خواهم داشت تا همیشه...
این رفیقمان خوشتیپ تر شده است.. می گویند به آدم می سازد.. موفقیت را می گویم.
.
ایـن هم بچه باحالی است . . و به نظرم از او خوشمان می آید..