تبليغاتX
خانه نشینان واحد مرکز
از خانه تا پرواز... همین!

گاهی یادمان می رود... گاهی فراموش می کنیم... که عشقمان کیست... که چه قدر بزرگ است!... از میزان عشقمان به او کم نمی شود هرگز!... بلکه هر روز و هر ساعت هم بیشتر می شود... و گاهی همین عشق زیاد سبب ایجاد نوعی احساس صمیمیت خاص بین مان می شود... احساس صمیمیتی که گاهی غول بزرگ را آنقدر در آغوشمان نزدیک می کند که گاهی عظمت و هیبتش را فراموش می کنیم... مثل زن ها و شوهر هایی که انقدر با هم ممزوج شده اند که دیگر همدیگر را از دور نمی بینند... دیگر به همدیگر افتخار نمی کنند... فقط عاشقانه همدیگر را می خواهنند... گاهی باید بعضی چیزها به آدم یادآوری شود... برای من شد... همین چند لحظه پیش... که مصاحبه ای تازه از غول بزرگ سیاوش قمیشی را خواندم...

همیشه دوست داشتم نوعی تقدیر و بزرگداشت(برای خودم و به شیوه خودم) از محبوبم سیاوش داشته باشم... هیچ وقت نمی شد... موقعیتش پیش نمی آمد... با خودم می گفتم آخر کی می شود... تا کی آثارش را گوش کنیم و لذت ببریم و فقط لذت ببریم... کی باید عشق و علاقه مان به سیاوش را ثابت که نه ابراز کنیم... همیشه با خودم می گفتم کی موقعیتش پیش می آید... کی آن مجلس بزرگداشت برپا می شود و کی می شود تا من بروم و در آن جلسه سخنرانی کنم... بهانه های مختلفی پیش می آید... تولد... آلبوم... آهنگ... ولی انگار هیچ کدام تلنگری برای سخنرانی به وجود نمی آورند... گاهی با خودم می گویم الان که مست و مدهوش سیاوشم بهترین ثانیه و لحظه است تا بروم و مطلبی برای سیاوش بنویسم... ولی اشتباه می کنم... آن لحظه بهترین ثانیه برای سخنرانی راجع به سیاوش نیست... سیاوش خودش در آن لحظات تمام گفتنی ها را ثبت کرده است... دیگر جای سخنرانی و تفهیم چیزی باقی نمانده ... همه چیز در بهترین قالب و به زبان موسیقی بیان شده است... مسائل به هنری ترین شیوه خودش تفهیم شده است...

گاهی (مثل الان) فکر می کنم که نباید در آن لحظه ها (که مست و مدهوشی) سراغ بررسی و تحلیل مسئله مورد نظرت بروی... لحظه هایی که از خود بی خودی... لحظه هایی که جدی نیستی ... یا خوشی... یا سرمست... یا چشمانت برق می زند... یا گوش هایت بوق می زند!... باید در لحظه هایی کاملا جدی سراغ تحلیل و موشکافی مطلب مورد نظرت بروی... مثل منقد فیلمی که موظف است ساعت هشت صبح که تازه از خواب بیدار شده است راجع به فلان کارگردان محبوبش بنویسد!... در این لحظات ابعاد وجودی و هنری شخص مورد نظرت صورت عینی تر و جدی تری پیدا می کند (سیلی محکم تر نواخته می شود!) ... دیگر همانند ساعات 3 نصف شب چنان بغلش نکرده ای که نتوانی ازش جدا شوی... دیگر آن قدر از خود بی خود نیستی که نتوانی کلمه ای را به زبان بیاوری...

این لحظه برای من به وجود آمد...لحظه ای که مدهوش حرف های زمینی استاد با یک خبرنگار مجله بودم... دیگر خبری از ملودی های جذاب و خوشرنگ و لعاب نبود... سیاوش بود که همانند تمام افراد زمینی دیگر داشت با همین واژه های خودمان با یک شخص حرف می زد... من مدهوش حرف زدن و حرف های استاد شدم...

                 این مطلب را ادامه می دهم... تا اینجایش را نوشتم که یادم بماند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 2:34  توسط behnam  | 

به سمت خمام در حرکتم... تو را می بینم...  کنار جاده وایستاده ای...ساکی در دست... معلوم است در ساکت چیزی نیست... دنبال ماشین می گردی... پیاده ای همیشه... من از کنارت می گذرم و از بغلت رد می شودم... مرا نمی بینی... مردد می شود... بر می گردم.... دنده عقب... تو را سوار می کنم... باز ندیدی... یعنی هنوز مرا نشناخته ای... معلوم است سخت درگیر عوالم خودت هستی... انگار سخت به چیزی محکم برخورد کرده ای... روسری ات صورتت را  تا نصف پوشانده... از آینه نمی بینم... بر می گردم... پلیس راه روبروی ام است... من از کنارش رد می شوم... پلیس راه من را ندید... من هم آنها را ندیدم... به تو نگاه می کردم...  تو هم مرا ندیدی ...سخت به چیزی برخورد کرده ای... می دانم... معلوم است...

جلوتر به میدانی نزدیک می شویم... روسری ات کنار تر می رود... گونه هایت معلوم می شود... محکم به چیزی برخورد کرده است انگار... دور می زنم میدان رو... فکر می کنم هشیاری... ولی نه... تو خوابی... خوابی عمیق... نمی دانم کجا می روی... مقصدت معلوم نیست... درون ساکت می دانم چیزی نیست... اگر بود بر می داشتم ...بیدار می شوی... ساکت را گم کرده ای... نمی دانی کجاست... من را نگاه می کنی... ساکت می بینی پیشت است... تو خواب بودی... آهی می کشی... صندلی را می دهی عقب... اما عقب تر نمی روند... آخه پشت نشسته ای... جلو هم نمی شود بیایی... پر از شن است... همان جا خمیازه می کشی و خواب...

اگر روزهای سه شنبه بود می دانستم کجا می روی... می بردمت... اما امروز چهارشنبه است و تو خواب... نمی توانم هم بیدارت کنم... آینه پر از پن شده نمی شود دید... بر می گردم... تو بیداری... با چشمهایی باز... میگی بزن کنار... اینو با چشمات میگی... از ترس سکته نمی کنم... می زنم کنار... پیاده می شوی... شن ها را می خواهی بیاری بیرون... در را باز می کنی... شن ها می زنند بیرون... می ریزی رو سرت... یکی یکی... همینطور می زنند بیرون... دلیل کارت را نمی فهمم... امروز چهارشنبه است... من امروز از تو هیچی نمی دانم... نمی دانم به کجا برخورد کرده ای... صورتت با شن پوشانده می شوند... روی سرت می ریزی... انگار یه اتفاقی برایت افتاده...

همان جا لم می دهم کنار ماشین... تو در حمام شن نشسته ای... حمامی که نه لذتی برای تو دارد و نه برای من... خود را آزار می دهی انگار... مجازات می کنی... آبرویت را شن هایی که در ریزشنند نشان می دهند... می فهمم... مسئله ای پیش آمده... می خوام بپرسم چه مسئله ای که می بینم تند بادی گرفته... شن ها چند برابر شده اند... تو آن وسط می گردی... روسری ات کنار رفته است دیگر... گونه هایت معلوم است با کجا برخورد کرده... شن ها دور و برت می گردنند... و فقط دور تو... من اینجا نشسته ام... می بینم انگار گردباد پیش من نیامده... فقط دور توست... هر لحظه بیشتر می گردی... می گویم چه شده؟!... (تو همون حال) میگی دیشب با شوهر... صدا قطع و وصل می شود... میگم چی... میگی با شوهر خواه... (باد نمی گذارد)... می گم بلندتر... می گی با شوهر خواهرم وصل... می گم... میگی با شوهر خواهرم آرره... باد قطع می شود... شن ها می ریزند زمین... میگم چی؟! میگی همین که گفتم... الان هم دنبالمن... باید در برم...

 

((در ادامه برایم توضیح می دهد که:  دیشب با شوهر خواهرم در اتاقش بودیم که مادرش یهو سر می رسد و ما را در  آن حالت بد می بینید... از آنجایی که با ما بد است... یعنی با خواهرم (عروسش) بد است... و از آنجایی که بسیار هم "نا مرد" است... و نا انسان ... و از آنجایی که آبروی خودش و پسر (بی غیرتش که زنش را فرستاده سرکار و در تنهایی...) هم برایش مهم نیست زنگ می زند به پلیس... و این صحنه را گزارش می کند... پلیس ها هم سر می رسند ... و من بی آبرو می شوم... همین...))
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 2:39  توسط behnam  | 

 

دارم میرم رودسر... اومدم ماحصل ماجرا  رو براتون می نوییسم   ...

 

۱. خوشم؟!... نه بابا!... دارم پست کوتاه رو امتحان می کنم...

 

۲. گاهی اوقات حتی یک "کلمه"  مثلا مثل رودسر میتونه تمام بار نمکین و کمدی یه اثر (پست) رو به دوش بکشه...

 

۳. زیاد جدی نگیرید... پستی در آینده در کار نیست!... (حالا شاید باشد!)... می خوام ادای آدم های معروف رو در بیارم...

 

  خوب این چیزهایی که بالا خوندید متن پستی بود که می خواستم دیروز قبل رفتنم به رودسر بذارم اینجا که نشد و رفتم... حالا برگرشتم و ظاهرا باید راجع به رودسر صحبت کنم... البته این چیزهایی که  می خواهم بگویم به رودسر بی ربط نیست  ولی بحثی ست کاملا جدی مهم اساسی که به زندگی و وجود همه آدم هم مربوط می شود... بحثی ست سینمایی... مربوط است به هنرپیشگی... اونم هنرپیشگی ما آدم ها... ما آدم هایی که تو طول این زندگی ساده وعادی خودمون مظلومانه هنرپیشگی هم می کنیم... آن هم نه سر صحنه... و نه زیر نور پروجکتورها... بلکه در همین خانه های خود... برای اعضای خانواده خود... سر میز شام و ناهار صبحانه... زیر پوستی و ناشناس...

 

حتما متوجه هستید دارم راجع به چه مسئله ای  صحبت می کنم و  می دانید چه قدر با این مسئله آشنایی داریم...  خودمون که خودمون رو می شناسیم...  می دونیم  چه شیاطین... اراذل... و چه هیولا هایی هستیم... هر لحظه هم از این هیولا بودن خود لذت  می بریم... لذت هم دارد... دیدن این که چه قدر "زندگی" را طبیعی بازی می کنیم لذت هم دارد... این که 24 ساعته فرصت "بازیگری" داریم قلب مان را سرشار از قند می کند... این فرصتی ست که در هیچ پروژه  سینمایی و در هیچ تریلر چندین قسمتی هم نصیب هیچ هنرپیشه ای نمی شود... ما قدر این فرصت ها را می دانیم... و کارمان را درست انجام می دهیم... آنقدر درست که گاهی فراموش می کنیم چه هنری بلدیم ... آری... ما یگانه بازیگران زندگی خویش هستیم...

 

در ادامه مطلبی رو می نویسم از "بزرگمهر شرف الدین" عزیز .. سردبیر کنونی و نویسنده سابق چلچراغ... سرگیجه های او را هنوز هم درخاطرمان جا دارد ... این یکی از آخرین هایش است :

 

 

                                     گوش کن ببین چی نمی گم

 

   خسته ام از این چهره های تقلبی ... چلچراغ.. سال ششم... شماره 254.. شنبه 23 تیر 86..  صفحه 12

 

 

- هشدار! گاه نادانی موهبتی است...  بعد از خواندن این مقاله ممکن است کمی آزرده شوید... چون می فهمید چه کسانی با شما صادق نیستند یا چه کسانی راحت به شما دروغ می گویند...  شما با خودتان هم مشکل پیدا می کنید و از آنکه هستید متنفر می شوید...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 23:58  توسط behnam  | 

- واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی: .... چون می دونستی چه قدر چاقم!... ممکنه بیفتم از اون بالا پایین... رو سر زمین...  و تو می دنستی که این اتفاق چه قدر میتونه ضایع باشه... به هر حال دستت درد نکنه!...

- حالا پر پر می زنم تا همیشه آسوده باشی: نه!... احتیاج به تشکر نیست... من همیشه این جوری ام... مزاحمت واسه دیگران رو دوست ندارم... راست می رم راست میام... طوری که گربه شاخم نزنه... محو و نامرئی... ساکت و تنها ... خیلی ها میگن خوبه... خیلی ها هم میگن یه دلیل بیشتر نداره: چاقی!

-دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون .... نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون:  من اصلا خیابون نمی رم (می دونستی؟)... از تن لخت هم زیاد خوشم نمی یاد... (می دونی چرا؟)... غروب پاییز هم زیاد تجربه نکردم... فکر می کنم واسه من و امثالم نیست... زیر قطره های بارون هم نشستم... فکر می کنم سرده...

- واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه: ... من اصلا اینجوری ام کلا... عقیدم اینه... وقتی آخرش همینه دیگه چه فرقی داره بری یا نری... اینو کاملا موافقم...

- وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام میشینه: من اصلا این "خاک" رو نمی فهمم... یعنی تجربه نکردم... آخه همش تو خونه ام... دلتنگی این خونه بگیم شاید درست تر باشه...

ـ تو می ری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره: ممکنه این حدس و استدلال من اصلا درست نباشه و تو به یه دلیل دیگه ای منو ترک کرده باشی و اصلا یه چیز دیگه هم بشه... ولی خیالی نیست... من عادت دارم به این چیزا... هر وقت هوا آفتابی میشه  میگم پس یه چیزی بوده طرف مقابل منو ترک کرده! (حال می کنی استدلالو؟)

- ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره: من اصلا حال نمی کنم  ابر دلگیر بباره... لطفا نبار ای ابر... البته ابر هم مثل من دلگیره ولی درست نیست بیاد پیش من... آفتاب رو فعلا بیشتر ترجیح میدم...

-ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه:  بدون شرح!

- می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه: مسلما همین طوره... ولی رنگش رو نمی دونم... شاید ابری... تو خیالم آفتابیه...

حالا جواب های تو :

- واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی: من خواستم آسمون نباشم؟!... من تا اون بالا ها که خودم تورو بردم... اصلا من حرفی از اضافه وزن زدم... خودت گفتی می خوام بیام پایین می ترسم... اصلا اونجا کسی بود که اگه برفرض بیفتی بخواد آبروت بره؟!

 

-حالا پرپر می زنم تا همیشه آسوده باشی: آخه میشه من از دست تو آسوده باشم... ماشالا زیاد هم ساکت نیستی... به موقع حرفات رو هم می زنی... فقط می خوای بندازی تقصیر دیگری...

 

-دیگه نه غرب پاییز رو تن لخت بیابون... نه بیاد تونشستن زیر قطره های بارون: خوب عزیز من مشکل از خودته... خیابون نرفتن تو هم تقصیر منه... خوب اگه لخت بشی چی میشه... شاید به خودت بیای... متاسفم...

 

- واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه: آخه مشکلت همینه دیگه عزیزم... همممممیشه همینو گفتی و فکر کردی... پیرمردی؟! مریضی؟... چی هستی آخه مگه تو؟!... برو شاید آخرش همین نباشه... یک بار امتحان ضرر نداره...1 بار...

 

- وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام میشینه: از بس نشستی!... نمی تونی حرکت کنی... این همه اردو برگزار شد... یه دونه شو می رفتی خب...خانه وقتی جای امنیه که (فقط) تکیه گاه بدبختی هات نباشه...

 

- تو می ری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره: من رفتم واسه یه سفر کاری... تو مشکل داری واسه خودت... آسمون رو چرا وسط می کشی... میام پیشت... ولی با اومدن من مشکل تو حل میشه؟

 

- ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره: بارون رو هیچ کسی ترجیح نمی ده به آفتاب... شاید هم دادن... نمی دونم... ربطی به این چیزا نداره... تو پرده اتاقتو بکش...

 

-ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه: چی مثلا؟... بدون شرح دادی یعنی چی حالا؟ یعنی از اول همین طور بوده؟ گفتم که مشکل از طرز تفکره ... دلت رو بمال تنگ نشه!

 

-می دونم هرجا که باشم آسمون همین یه رنگه: با این شرایطی که تو داری فکر نکنم آسمون رو ببینی... کجا رفتی اصلا؟ سفری داشتی؟... اینو شاعرهای چند صدساله دنیا دیده میگن... نه تو...

 نتیجه گیری: زیاد مهم نیست..یه پسته...یعنی زیاد نباید مهم باشه...وبلاگ شخصیه منه و اینم جدیدترین پستشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 3:38  توسط behnam  | 

کی باورش میشد یه روز کنار من بشینی/ سر روی شونم بذاری اشک از چشام بچینی

کی باورش میشد یه روز تموم شه این جدایی/ "مال منی!" بشه بازم سر فصل آشنایی

کی باورش میشد یه روز ته بکشه دوباره/ اشک های بی صدای من... خاموشی ستاره!

پس بیا معطلش نکن... زوده برای اون "آه" / اون "آه" دردسر ساز... اون "آه" سرد کوتاه!

زود بیاد معطلش نکن... دیره واسه "نبودن"/ رقصیدنه برنامه مون!... ترانه ای سرودن!

چه کارایی که نمیشه با چشمای ترت کرد/ چه خیسی یه بی غشیه تو اون نگاه بی درد

روی سخن باتوئه و سمت ترانه با توست/ شب از غش و قهقهه مرد... سرش ستاره ای جست

پر سخنی نکرده ام... تمام...حرف دل بود/ از این سکوت آخری بد جور دلم  خجل بود...

ترانه ها آخر کار میشن یه "آه" کوتاه/ میشن یه باریکه واسه پنجره های بی ماه!

ترانه ها وسوسه ان... گرچه هوس نمی کنم/ این پاره شعرارو  واسه نگاه تو پست نکنم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09ساعت 2:32  توسط behnam  | 

 به قول خشایار "خوبــــــه ها!" آدم حرفی برای گفتن نداشته باشه و هیچی هم به ذهنش نرسه و چیزهایی هم که به ذهنش می رسه قابل چاپ نباشه...  و در ضمن در مقابل خوانندگان وبلاگ از عامل "رو در بایستی" هم سود ببرد!...  و زیاد هم از فضا و رنگ وبلاگش هم راضی نباشه و اینها... بعد از اونور هی بیاد آپ کنه!... اونم نه با ساخته های ذهنی خودش بلکه با ترانه های دیگران!!... خدا بداره واقعا این ترانه ها رو! راست می گم... خیلی خوبن... تو تمام روح و جان آدما جاری شدن و جا گرفتن... خلاصه احساسی تمام احساسات بشری هستن... با قالبی جذاب و با حال... یه جور حالت مدرن از شعر... ریتمیک و جالب... به خصوص وقتی که موسیقی خوب هم روش گذاشته شده باشه و حنجره خوبی هم واسش پنجره شده باشه...  ما هم که مدام ازشون استفاده می کنیم... تو کوچه ها... خیابونا... تو اتاق... زیر لب... حموم!... خلاصه... همه جا... یکی از کاربرداش هم تو وبلاگه... وقتی مثل من مطلبی نداری و در ضمن یه احساس خاصی هم داری و نه می دونی اون احساس چیه و نه می دونی چه جوری بیانش کنی و فقط قرائت ترانه ایش رو بلدی... چاره ای هم نداری که تو وبلاگت قرار بدی... اینترنت هم که مجانیست... ترانه ها هم که کپی رایت ندارند... یغما گلرویی هم که از خودمونه!!... پس بخوانید:... منبع: سایت رسمی یغما گلرویی (از اینکه ابیات ابتدایی به شدت خز شده اند  معذرت می خواهیم!.. مقصود اصلی ترجیع بند کار است.)

وقتی‌ که‌ تنگه‌ غروب‌ ، بارون‌ به‌ شیشه‌ می‌زنه‌ !
همه‌ غصّه‌های‌ دنیا ، توی‌ سینه‌ی‌ منه‌ !
توی‌ قطره‌های‌ بارون‌ ، می‌شکنه‌ بغض‌ِ صدام‌ !
دیگه‌ غیر از یه‌ دونه‌ پنجره‌ هیچّی‌ نمی‌خوام‌ !
پُشت‌ِ این‌ پنجره‌ می‌شینم‌ُ آواز می‌خونم‌ !
منتظر واسه رسیدنش‌ تو بارون‌ می‌مونم‌ !
زیرِ بارون‌ انتظارش‌ رنگ‌ِ تازه‌یی‌ داره‌ !
منم‌ عاشق‌ترم‌ انگار ، وقتی‌ بارون‌ می‌باره‌ !

دنبال‌ِ چیزی‌ می‌گردم‌ که‌ نمی‌دونم‌ چیه‌ !
یه‌ نفر تو قلبمه‌ که‌ من‌ نمی‌دونم‌ کیه‌ !
اون‌ که‌ باید پَس‌ِ پَرده‌ی‌ بارون‌ برسه‌ !
دل‌ِ من‌ یه‌ عمره‌ که‌ برای‌ اون‌ دلواپسه‌ !
یه‌ نفر که‌ نیمه‌ی‌ گُم‌ شُده‌ی‌ ترانه‌هاس‌ !
تکیه‌گاه‌ِ خوب‌ِ گریه‌های‌ تلخ‌ُ بی‌صداس‌ !

پُشت‌ِ این‌ پنجره‌ تنها ، تو غروبا می‌شینم‌ !
خودم‌ُ گُم‌ می‌کنم‌ ، اون‌ُ تو آینه‌ می‌بینم‌ !
گاهی‌ وقتا پا می‌ذاره‌ توی‌ رؤیاهای‌ من‌ !
می‌بینم‌ که‌ لحظه‌هام‌ ناب‌ُ تماشایی‌ شُدن‌ !
امّا این‌ فقط‌ یه‌ خوابه‌ ، خواب‌ِ پُشت‌ِ پنجره‌ !
وقت‌ِ بیداری‌ بازم‌ غم‌ می‌شینه‌ تو حنجره‌ !

دنبال‌ِ چیزی‌ می‌گردم‌ که‌ نمی‌دونم‌ چیه‌ !
یه‌ نفر تو قلبمه‌ که‌ من‌ نمی‌دونم‌ کیه‌ !
یه‌ نفر که‌ نیمه‌ی‌ گُم‌ شُده‌ی‌ ترانه‌هاس‌ !
تکیه‌گاه‌ِ خوب‌ِ گریه‌های‌ تلخ‌ُ بی‌صداس‌ !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 1:17  توسط behnam  | 

نمی دونم چرا... ولی دوست داشتم این شعر رو اینجا بیارم... کلام از شهریار... آهنگ از مهرداد... صدا (صحبت = کنفرانس= تریبون!) از خانم گوگوش... خودتان بخوانید... خود گویای تمام احساسم هست...

من زن ِ ایرانی
اهل ِ خود ویرانی
آینه ی دق کرده
بس که هق هق کرده

مثل یک کوه ِ یخ
می چکم در مطبخ
از سپاه ِ تسلیم
روز و شب بی تقویم

آی مَردُم مُردَم
باز هم سر خوردم
مُردَم از مَرد ِ بد ِ نامَردم
من به خود نه که به زن بد کردم

من پر از تنهایی
وحشت از زیبایی
در نمد پیچیده
بی هوا پوسیده
بره ی قربانی
ابرک بارانی

آی مَردُم مُردَم
باز هم سر خوردم

مُردَم از مَرد ِ بد ِ نامَردم
من به خود نه که به زن بد کردم

بر تن ِ یاس ِ سفید ِ سفره، جای ِ قلاب ِ کمر می سوزد
لب ِ فریاد ِ مرا می دوزد ، سیرسیرم سیر از مشت و لگد
برده داران ِ حقیر ِ مرگ بو، بر سر ِ بازار عاشق می کُشند
خواب ِ مخمل را بر هم می زنند، این کنیزکان خواهر منند

آی مَردُم مُردَم
باز هم سر خوردم

مُردَم از مَرد ِ بد ِ نامَردم
من به خود نه که به زن بد کردم

                          می توانید گوش کنید...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 23:56  توسط behnam  | 

 

 اپیزود اول... خونه خلوت... شب پر ستاره

 

مودبانه ازت خواهش کردم این کارو نکن... اما تو؟ ... تا پسرعموت گفت... گذاشتی کنار کارتو؟... مگه من ناموست نیستم؟... ببین ناموس مثل یه چراغی میمونه که برای من همیشه روشنه و هیچ وقت خاموش نمیشه... چه اون موقع که مادرم خدا بیامرز زنده بود... چه الان که تو هستی... مگه چراغی که اینقدر چشمک می زنی  به اینهمه مرد غریبه؟... کلاهم کجه... جیبم سوراخه... دستم چلاغه... مگه چمه... مگه کم دارم از اون پسر عموهات... مگه کم گذاشتم از اونا... دستم بشکنه...  عروسی مون هم که دعوتشون کردم... دستم بشکنه... خدا منو لعنت کنه... لا مروت ها... در نبودنم به تو  تجاوز هم که کردن... چشم منو دور دیدنو... وای... خدا لعنتم کنه که این لامروت ها رو دعوت کردم... حالا به خاطر تو بهشون هیچی نگفتم.. ولی یه روزی... این کارو می کنم... می کشم شون کنار و دستشون می گیرم و میگم... آخه لا مروت ها جایز بود... جایز بود... خدایی شب عروسی من... شب دومادی من... به زن من که اصلا هیچ... به دختر عموتون تجاوز کنین؟... گریه های تو که فراموشم نمیشه... یه روزی این کارو میکنم... حتما بهشون میگم... بخواد بهشون بر بخوره... من میگم... من کار خودمو می کنم... مگه من ناموسمو از سر راه آوردم... همین جوری بهشون میگم... اصلا بهشون بر بخوره... دیگه هم حق نداریم دعوتشون کنیم... من نمی ذارم... ناراحتم نشو... باید این کارو بکنیم... نباید بذاریم بیان... تک تکشونو اگه دوست داری ببینی... می تونی...  وقتی رفتی خونه شون اونجا ببینی ... ولی اینجا نه... من این خونه رو اجاره نکردم تا بخوام توش با چند تا پسر عمو بحث کنم... هر چیزی جا داره... مکان داره... تو می تونی بری بحث کنی... دیدار کنی... ببینی اونارو... ولی فعلا اینجا نمیشه... بذار یه خورده بگذره... به خدا دارم میگم... اگه بیان اینجا من خون شون رو صاف می کنم... بذار انار بیاد... فصلش برسه... خونشونو جلا میدم... برای همه درست میکنم از اون انارا... الان زوده... فقط شاکی نشن یه موقع؟!... ها؟!...

 

اپیزود دوم... عجب شب خوبی بود...

 

وبلاگ ها چرا همه بسته شدن؟... ها؟ آره... شبا اینجوری میشه... تو نمی دونی چرا؟... بیا اینجا بشین... بهت بگم... نشونت بدم... کاناپه نه... اینجا... بغل من... نه؟!...

باشه!... فقط یه سوال... تو مگه کامپیوتر نخوندی؟... پس چرا نمی یای... ها؟!... هنوز تو فکرشونی؟... بابا رهاشون کن... اینا کارشونه... به خدا من همینجا نشستم میاد تو کلم فکرشون... ولی دیگه حتی بهشون فکرهم نمی کنم... آخه کسایی که تو شب عروسی من به تو...  چی؟!... امشبم کردن؟!... ههه... عجب... بیا... اینم شب تولد من... کی شد؟!... همون موقع که رفتم؟!... ببین چه قدر بهت گفتم بابا نوشابه داریم... منو نفرست بیرون... چی؟!... همونجا بودم؟!... داشتم سبزی سرخ میکردم؟!... ههه... فقط یه سوال... تو مگه خودت سبزی سرخ کردن بلد نیستی که منو می فرستی دنبال این کار؟! ها؟!... می خوای آبرو و حیثیت منو به باد بدی؟!... حالا کسی که ندید؟!... خدارو شکر!... اینا کارشونه... کسانی که به دختر عموی خودشون رحم نمی کنن چه طور می خوان زن منو تشخیص بدن... دیگه هم دعوتشون نمی کنیم خوب... باعث دردسرن... تمام بلاگ ها بسته شده... به خدا کار ایناست... تو هم که یه دقیقه نمی یای پیش من اینجا... لا اقل کمکم کنی... بیا... نرو... عجب شبیه... اه

 

اپیزود سوم (پایانی)... منوچهر چشم آذر...

 

قیافشونو از دور تشخیص دادم... آره... خودشون بودن... آره دیگه مثل همیشه... نه!... عینک زده بودن!.. آره... پیاده... نه.... می رفتن... دویدم... رسیدم بهشون... از پشت بهشون گفتم وایسید... سرعتشون زیاد بود... نه... راجع به خودشون صحبت می کردن... رسیدم بهشون... اصرار کردم بیاین خونه... نیومدن... کار داشتن... به سختی پابه پاشون می رفتم... عجب سرعتی دارن... همیشه اینجوری بودن؟!... از بچگی همین طور بودن؟!... جالبه!... آدرس جدیدمون رو هم بهشون دادم... شماره ثابت و همراه ها رو هم بهشون دادم... دعوت شون کنیم فکر کنم بیان... این بار خدا کنه به همه خوش بگذره... من که ازشون دلگیر نیستم... خدا ازشون دلگیر نباشه... یه زنگ بزن... آره... از اون انارا هم درست می کنم... به اون یکی پسر عموهات هم بگو بیان... اونارو تا حالا ندیدم... آره... بگو بیان... دور هم جمع بشیم... فراموش نمی کنم زحمانشونو... حالا دلخوری پیش میاد... فقط بگو... چند نفرن به تعداد نوشابه بگیرم... اون شب دبگه نرم بیرون... حوصله دوباره کاری رو ندارم... فقط کیک رو باید همون شب بگیرم... میرم خودم میگیرم... زنگ بزن دیگه... همین پس فرداست... چیزی نمونده... نمی ذارم خاطره تلخ جشن تولد اون سال و شب عروسی مون تکرار بشه... زنگ بزن... نگران نباش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 2:25  توسط behnam  | 

بله... از آنجایی که در همین چند شب اخیر یک موزیک ویدیو جدید از شادمهر (این موزیسین پرتوان و مشکوک!) بیرون آمده و از آنجایی که این وبلاگ مدتی بود که آپ نمیشد(!) یعنی آپ نبود... و از آنجایی که من الان داره انگشتام از سرما یخ میزنه و از آنجایی که باز هم ویدیو کلیپی جدید از شادمهر آمده است و گویا قصد دارد فضای یخ زده اطراف را رنگی دیگر بزند و از آنجایی که من الان این وضعیت را دوست دارم و دارم این وبلاگ را آپ میکنم... میخوام بگم که در همه این راستاها و... در راستای شعر آهنگ "مشکوک"... ما هم یک داستانکی (بخوانید فیلمنامه) به ذهنمان رسیده  که در ادامه برایتان می آوریم... ممکن است برخی از شخصیت های این داستان با بستگان برخی از خوانندگان این وبلاگ شباهت های داشته باشند... که ما همین جا اعلام میکنیم که تصادفی است... بخوانید و لذت ببرید و بدانید... که پست بعدی این وبلاگ در رابطه با هنرمند محبوب... حسن... شماعی زاده (با لهجه بخوانید لطفا!) می باشد... که ان شاالاه کاملش میکنم و چاپ... باشد که قبول افتد...( فقط بگویم که این بار هم قصد افشاگری دارم) تا بعد...

 

 شب داخلی... درون اتاق... روی فرش... کنار بخاری... بالای کوه (تقریبا)... نرسیده به املش... روستای جیر گوابر...

... خواهر بعد ار این که از راه رسیده و به شدت دارد با خواهر خود احوال پرسی میکند و با همان لهجه شیرین خود دارند از هم خبر می گیرند و به سرعت دارند حرف می زنند... و اینها... لحظه ای صحبت هایشان آرام میشود و فضا هم التیام می یابد... دختر خانه چای آورده... قرار است چای بخوریم...اتاق تقریبا بزرگ است... هرکسی یک گوشه نشسته است و به پشتی ها تکیه زده است... دو خواهر هنوز به هم نزدیکند و در فاصله کمی از هم قرار دارند... در باز میشود... همه بلند میشویم... مرد خانه (شوهر خواهر) وارد شده است... همه نشستیم... او هم نشسته است... برای او چای می آورند... قرار است چای بخورد... از ما هم سوال می کنند... ما نمی خوریم... میگیم نه... احوال پرسی دوباره شروع میشود... این بار همراه خوردن چای... صداها همراه با صدای چای و قند درون دهن شنیده میشود... مرد خوبی ست... مرد خانه... تو کار چای است... بابایم می گوید: آخه  آدم با جناق چای کار داشته باشه تو عمرش یه چای خوب نخورده باشد؟! (نقل به مضمون)... بابایم راست میگوید... به هر حال ما الان داریم یه چای خوب می خوریم... بله... احوال پرسی می کنند... مادرم با شوهر خواهرش... اصولا روابط نزدیکی دارند... از همه خبر می گیرند... از بابایم... از همه... فضا شیرین میشود (احتمالا تاثیر قند است)... باز هم سکوت... پوزیشن ها عوض میشود... لحظه ای دل مادرم درد میگیرد... شوهر خاله ام هم نشسته است... نفخ کرده است احتمالا...

خواهر: دلم در می کند...

شوهر خواهر: چرا؟! (با همان لهجه مخصوص)

خواهر: نبات بخور...

خواهر: نمی دونم چیه!... دردمیکند...

خواهر:... خواهر!... تو مشروب می خوری!!

خواهر(همون مادر من): (با تعجب!!... سرخ میشود...)

خواهر( باز مادر من): این چه حرفیه تو می زنی!... بده! (در حالی لبش را گاز گرفته و دارد زیرچشمی به خواهرش نگاه می کند و دارد از شوهر خواهرش خجالت می کشد)

خواهر (همون خاله من): (در حالی که ول کن نیست)... نه! تو مشروب می خوری... این دل دردتم به خاطر همونه...

خواهر (مادر من): خواهر این چه حرفیه تو مر میزنی!... من قرآن می خونم... نماز میخونم... مشروب چیه!... (در حالی لبش به همون صورت است... دارد با اشاره به خواهرش می فهماند  که: بد نیست این حرفو جلوی همه می زنی؟!)

خواهر: مشروب می خوری!!... چند نفر هم بودن دلشون درد گرفته بود مشروب می خوردند..

خواهر (مادرم) : (این بار دیگه خنده اش گرفته است و به شوهر خواهرش نگاه می کند)

شوهر خواهر: (در حالی که او هم به مادرم نگاه میکند و می خندد  با اشاره به او میگوید) : ناراحت نشو... حالیش نیست... ( و به خاله ام اشاره میکند...)

خاله ام (خواهرش) : (در حالی که دارد قندها را جابه جا می کند... و می خواد ببرد باز هم میگوید) : نه خواهر!... تو مشروب می خوری!!...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 2:44  توسط behnam  | 

 tolue... moein

 نمی دانم چه بگویم... واقعا نمی دانم... الان که به حقایقی عظیم و عجیب دست پیدا کردم... نمی دانم.... نمی دانم در شور و شوق یک ترانه-آهنگ غوغا بر پا کنم یا در سوز و سوگ یک عزیز از دست رفته بگریم... نمی دانم... فکر می کنم به صورت توامان باشد... الان که می بینم این عزیز از دست رفته چه بوده (و هست) و چه آثاری از خود به جای گذاشته... در روزگاری که شاید فکر کنند که او رفته است و کوچی ابدی کرده و هرچه بوده و ساخته را با خودش برداشته و شاید هم در گذر زمان فراموش شود و نابلدان و کوچکان به سادگی بیایند و جای او را بگیرند... نه...خیر... او نرفته است... بلکه برگشته است... با آهنگی جدید... در روزگاری که خودش دیگر نیست... اما عشق و ذات و وجودش به یادگار مانده... در قالب یک اثر جادویی و در یک آلبوم تازه و در حنجره ای که لایق آن ملودی ست...

نمی دانم چه بگویم... شاید اگر نمی فهمیدم که این اثر را "بابک بیات" ساخته است... اتفاقی نمی افتاد... تنها فقط متوجه یک قطره دیگر از دریای طلایی ملودی هایش نمی شدم... حقیقت را می گویم... این آهنگ اصلا و ابدا از آن هایی نیست که چون خالقش را می شناسم... بخواهم بی خود و طوطی وار خودش را هم ستایش کنم... برای من که اینطوری نبوده است... برای من رویایی بوده است که فکر می کنم امروز تعبیر شده باشد... وقتی آهنگ های آلبوم جدید "معین" را می شنیدم... جذاب ترین... اصلی ترین... خوشرنگ ترین... آهنگ همین بود... سومین ترانه از آلبوم "طلوع"... با مضمونی عاشقانه و گله گونه از جدایی های یار... آهنگی (آهنگ جدایی) که به عقیده من بخش عظیم بار این آلبوم را به دوش می کشد... در ابتدای آلبومی که بعد از سال ها (بالاخره) از راه رسید... با صدای جاودانه و آسمانی معین... آهنگی که بی شک طلوع اصلی این آلبوم است...

وقتی این آهنگ را برای دفعات نخست می شنیدم با خودم می گفتم حیف است... نباید گوش کرد... این دیگر خیلی قشنگ است!... خودم را انگار برای شنیدن این آهنگ آماده نمی دیدم... هم خودم را و هم فضا و اطرافم را...دوست نداشتم آهنگی این گونه خورشیدی را در خیابان هایی بشنوم که رنگ هایش را دوست ندارم ... دوست نداشتم زیبایی طلوعش را در کوچه پس کوچه های زشت و بی طلوع اطرافم تکراری و بی رنگ کنم... نمی خواستم... جالب اینجاست که در همه این احوالات به ذهن و دل و هیچ کجایم هم خطور نکرده بود که آهنگش را آهنگساز محبوب تمام عمرم ساخته است... می فهمیدم تنظیمش مال "فرد میرزا" ست... اما ملودی اش را... تشخیص ندادم... فقط می دانستم آفتابی بوده کسی که موسقی اش را نوشته...

 باید باور کنم... امروز باید باور کنم که باز "بابک بیات" را می بینم... او نرفته است... هنوز هست... هنوز هست و همیشه هم خواهد بود... باید باور کنم که دوباره از پس آسمان زشت و کثیف این دنیا باز هم شعله ها و اشعه هایی اینگونه بیرون می زند... دنیایی که وقاحتش تکرار ناشدنی ست... دنیایی که به خودش این اجازه را می دهد تا بر پیکر پاک انسان هایی نظیر "بابک بیات" هم دست درازی کند... کوفت شودش... ننگش باد...

فقط می خواستم... آرزو داشتم تا این آهنگ را برای اولین بار وقتی در خواب باشم بشنوم (آرزویی که بر آورده نشد)... مخصوص آن موقع هاست... وقتی در گوشه صندلی عقب ماشینی کز کرده ای و در خوابی نه چندان عمیق فرو رفته ای... موقعی که دیگر باید بیدار شوی... نه با صدا زدن های راننده... بلکه با نوازش های طولانی و طلایی آهنگی مثل این... سعی کنید یک بار این آهنگ را در آن حالت گوش کنید...

لینک صحبت های "بابک صحرایی" شاعر جوان این ترانه را هم ببینید... بابک صحرایی

همان طور که در تصویر زیر مشاهده می کنید... زنده یاد بابک بیات اثری دیگر (وقتی تو با من نیستی-با تنظیم زیبای بامداد بیات) را نیز در آلبوم معین از خود به یادگار گذاشته است که آن هم جاودانه و به یادماندی ست... روحش شاد باشد...

shear... ahang... moein

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 0:44  توسط behnam  |